شنبه ۵ تیر ۱۳۸۹
زنبورها گل های زرد را به کندو می برند
صدای انجماد برگ ها
در ناله های زنی گم شدهاست
که برف بر کمرگاهش
کپه می شود
یخ می بندد
شکاف های کوچک
شکاف های کوچکتر را می یابند
به پیش می روند
عمیق می شوند
زنبورها خون را به کندو می برند
و خون زرافه ای است
با گردن و پاهایی بلند
که از بالای قلمروم می گذرد
از ارتفاع فواره های میدان ها بالاتر می رود
می جهد
و خرگوشی
در همه ی تنم پنهان می شود
نمی توانم نگاه نکنم
به آن ها که از روبرو شلیک می کنند
برف بر کمرگاهم می نشیند
یخ می بندد
لایه ای از خون و سکوت
که سربازان بر آن می گذرند
در هر سرباز
زنی آماده ی شلیک است
زنی فرو رفته در پرچمی از پوست
و سربازان پرچمها را میپوشانند
نمی توانم به روبرو نگاه نکنم
و خرگوش زیر توده ای از برف مدفون می شود
شکاف ها را دنبال می کنم
درون و بیرون خودم را
خون منجمد و خون جاری را
که هیچ کدام به زخم هایم بر نمی گردند
زخم ها عمیق می شوند
خرگوشی در آن ها سقوط می کند
به مرزهای ناممکن می رسد
به شیار های تنهایی و یاس
سربازان با پوتین هایشان
کشته ها را پشت و رو می کنند
شیار های مورب و عمیق چهره ها
آنها را به درون می کشد
گم می شوند میان خرگوش ها
و تیر خلاص را به هم شلیک می کنند
کمرگاهم می سوزد
گورستانی تو در تو
که از اجدادم آغاز می شود
و تاریخ مرگشان از سنگ ها محو شده است
بی خاطره زندگی می کنند
و سرگردانیشان را زنبورها به کندو می برند
با شهدشان دیوار می سازند
سربازها
از کندوها محافظت می کنند
از تاریخ
از ملکه
و کارگرها
کتایون ریزخراتی | شعرهای من | (۱۵) حرفی بزن »
چهارشنبه ۴ فروردین ۱۳۸۹
با مرگ تصادف کردم
خرده شیشه ها پیش از آنکه صورتم را مجروح کنند
به قلبم رسیده بودند
خواهرم دستم را گچ گرفت
دیوارها را گچ گرفت
روی گچ بری ها صورتک های غمگین کشید
و خدا سکوت کرد در ماشین کوچکم
خدا سکوت کرد
وقتی نیمه ی چپم سقوط می کرد
میان آدم هایی که تماشا می کردند
و آب به صورتم می پاشیدند
در آمبولآنسی که نمی دانستم به کجا می رود
کنار ماشین اوراقم که کنار خیابان رها شده بود
و موهایم که روی ملحفه های سفید
انحراف به چپ داشتم
زندگی ام انحراف به چپ بود.
سرم کوبیده می شد به پنجره،
پیش از آن به سنگ هایی اصابت کرده بود
که مردها در جیب هاشان پنهان کرده بودند
می خواستم از اتاق های سفید
از بوی بتادین و بیمارستان فرار کنم
اما ماشین کوچکم در پارکینگ ماشین ها زندانی بود
می خواستم زندانی ها را آزاد کنم
و موهایم روی ملحفه های سفید به هم گره می خورد
تخت با سرعت در اتاق ها می رفت
سرم به دوران افتاده بود
و تاریخ هیولایی بود که از مخزن سرم
به رگ هایم سرک می کشید
به خاطراتم
که مثل دسته گل های خشک مریم
عطرشان را از دست داده بودند
خدا سکوت کرده بود
میان تخت من و مردی که دست و پا و قلبش شکسته بود
زنی نبود که روی گچ بری ها
یادگاری بنویسد
زندان
زندان است
با درهای مریی و نامریی
با سلول های انفرادی
سفید
که از سقف شان آب چکه می کند
قطره های آب مثل قطره های اشک
اعتراف می گیرند
ماشین ام زیر اولین باران زنگ می زند
نیمه ی چپ تنش زنگ می زند
من با مرگ تصادف کرده بودم
و مرگ کمی دورتر ایستاده بود،
تنها کسی بود که در جمعیت مرا می شناخت
آدرس خانه
شماره تلفن ها
قرارها
شعرهایم را از بر بود
به گردنم آتل بست
موهایم را پریشان کرد روی ملحفه های سفید
آنقدر نزدیک
که دلم می خواست نوازشم کند
بازخواستم کند
اما دور می شد
رفته بود
و هیچ کدام از آدم هایی را که تماشا می کردند
نمی شناختم
حتی مردی که به گردنم آتل بست
و نام و تاریخ تولدم را پرسید
کتایون ریزخراتی | شعرهای من | (۲۰) حرفی بزن »
پنجشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۸
رازها به هم می پیچند
فقط باله های نقره ای و سرخ پیداست
انگار حرفی نزده باشی
و زمین به احترام کشتی کوچکت
خاک و جنگل و
ریل های آهن را فراموش کند
در حالیکه هنوز گوش چسبانده ای
که قطار کی می رسد
در هر بار خواستن ات تهی می شوم
از مسافرانی که بر عرشه قدم می زنند
از دکمه های پیراهن ام
و کاغذهایی که پشت و رویشان سفید است
انگار چیزی ننوشته باشی
و سکوت برخیزد از سطرها
بپیچد میان ساقه های بلند ذرت
فرو روم در تنه ی درختی که
حوالی خانه ی توست
تنه ی درختی که بدنه ی کشتی است
پاروهاست
میز تحریری که بر آن می نویسی
حالا ترس
بر حوله و پیراهن های پشمی نشسته
و با انگشت پاهایم بازی می کند
شبحی که در اشیاء خانه نفوذ می کند
با آنها یکی می شود
انگار وردی نخوانده باشی
و ناشناخته ها ظهور می کنند
از هر پیراهن صدایی شنیده می شود
از هر شانه سر
دندانه ای گم می شود
و باله های سرخ و طلایی
بر خلاف جهت آب حرکت می کنند
انگار کودکی در ساحل
قلعه های ماسه ای می سازد
و تو برای نجات دادنش به دریا می روی
کودک خانه های ماسه ای را رها می کند
و به سمت کلبه ای می دود
که سال ها کسی در آنجا نیست
وقتی به شهر می روی
سایه ها قد می کشند در کنج های اتاق
روی پرده ها
می دوند از این سو به آن سوی خانه
ته سیگارهایشان را در گوشتم خاموش می کنند
وقتی نگاه نمی کنم
پشت سرم ایستگاهی می شود
پر از چمدان
و مسافرانی که با هم حرف می زنند
همین که به سمتشان بر می گردم
ایستگاه
اتاق خواب کوچکم می شود
و مسافران ,
عروسک ها , در , کتابخانه
ساعت را روی زمان آمدنت
کوک می کنم
عقربه ها دور باله های سرخ و طلایی می چرخند
و کشتی در مرکز جهان
لنگر انداخته است
انگار وعده ای نداده باشی
و من هر روز تا وسط اقیانوس
می روم
و بر می گردم
کتایون ریزخراتی | شعرهای من | (۱۳) حرفی بزن »
جمعه ۲۷ آذر ۱۳۸۸

وقتی هنوز جوانی و
ناخن هایت برق می زنند،
به تکان دادن انگشت هایت ادامه بده.
حالا که روی جهانی کوچک نشسته ای
و آرزوها دور کمرت می چرخند،
مثل حلقه ای انسانی
که زن های رنگین پوست شکل داده اند
کافی است لیوان شیری از دستت بیفتد.
تو فقط صورت هایی با ماسک های سفید می بینی
هر شب
قطاری از میان دهانت می گذرد
دندان هایت بر ریل ها می سایند
می ترسم بیدارت کنم
و مردی خودش را به بیرون پرتاب کند
ای کاش می توانستم آنها را محو کنم
وقتی باران سیل آسا می بارد
و پشت پنجره
هنوز جوان هستی و
باران که بر صورت ات ضرب می گیرد
آوازش بلند تر از پیانویی است
که نیمه شب ها
پسری با صدایی غمگین می نوازد.
نزدیک تر که می آیی
می توانم جای بوسه ی مارها را ببینم
می توانم آن ها را بشمارم
کاش قارچ ها آنقدر زیبا نبودند
ای کاش اینچنین زیبا نبودی
امروز صبح
بعد از رفتن تو
قفسه های یخچال را دستمال کشیدم
ته سیگارها را دور ریختم
روبروی جای خالی ات چای خوردم
باران قطع شده بود
خیابان ها را شسته بودند
تو ظهر برمی گردی
و من در سال هایی دفن شده ام
که سر کلاس
آناتومی گردن و تنهایی و جوانی ات را ترسیم می کردی
درد مهره هایت را حس می کنم
مادرم را باور می کنم
که با پاکت های میوه و شیر
از پله ها بالا می رود
و جوانی اش در بیداری ام سرگردان است
ای کاش می توانستم همه چیز را عوض کنم
پیراهن ها را دور بریزم
شغلم، رشته ی تحصیلی ام
ساعت خوابم، قرص هایم را عوض کنم
کاش زمان آرام می گذشت
گاه به پشت سر نگاه میکرد
و شیشه های خالی از عسل را به من بر می گرداند
می خواهم دوباره زنبور بگیرم
کاش به عقب نگاه نمی کردم و
هیچ خیابانی دستانداز نداشت
ای کاش ماشین ها آینه ی بغل نداشتند
وقتی هنوز جوانی می توانی ریسک کنی
عشق مردی را قبول کنی که دو برابر تو سن دارد
یا عاشق پسر بچه ای باشی
که سر پیچ ها تند می راند
و نمی داند ناخن هایت
برق نمیزنند
زمان به شتاب می گذرد
مثل خیابانی که پشت سر می گذاریم
و همیشه کسی پشت چراغ قرمز
کیفش را از یک شانه به شانه ی دیگر می اندازد.
کتایون ریزخراتی | شعرهای من | (۳۴) حرفی بزن »
پنجشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۸
به سطحی دوار چسبیده ام
چاقوهایت
یکی یکی دور تنم بر دایره می نشینند
مماس بر پوستم می گذرند
خون بر پرده می پاشد
با چشم های بسته شلیک می کنی
روح من
بر لبه ی همه ی پنجره ها راه می رود
و مرز میان کابوس و واقعیت را می شکافد
شبیه دختر بچه ای
که روی تخته سیاه با گچ
آدمک های باریک می کشد
و به جای چشم ها نقطه می گذارد
شک می کنم به زنی که پشت پرده
لذت می برد از تماس چاقوها
از ترس
تو دوری
و چاقوهایت
با برف می بارد
آرزو کردم
خون بر برف ها جاری شود
کابوس ها پس از تو
بر اسب ها نشستند
اسب ها سیاه بودند
و من از کابوسی به کابوس دیگر قدم می گذاشتم
موهایم را به رودخانه می سپردم تا شب ادامه یابد
و شب گم می شد
از چاقوها فرار می کردم
تن فولادیشان در دستم بود
آن ها را به من بخشیده بودی
تا کابوس ها را ادامه دهم
درهر درخت
سکوت می کردم
انگار کسی در درخت انتظار می کشید
و درخت به اندازه ی سکوت من از میوه دور می شد
به درخت می چسبیدم
و چاقوها می بارید
برگ های پاییزی
و تو که آنقدر دور بودی
تا فقط درد
لذت بخش شود
دروغ گفته بودم
و کابوس ها کمی پیش از رفتن تو آغاز شدند
باید از اسب های سفید
از آرزوهای من می گذشتی
باید چاقوهایت را مستقیم شلیک می کردی
آنوقت مرد خوشبختی می شدی
دایره می ایستد
و زن
در خون و آرزو
متوقف می شود
کتایون ریزخراتی | شعرهای من | (۷) حرفی بزن »
شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۸
دو طرف خیابان
پر بود از سربازان چوبی
با روبان های سیاه
در چشم هایت تصویر رودخانه ای شنا می کرد
هر کسی می توانست به ماهی ها بیندیشد
اما من به قایقی می اندیشیدم
که از مرز می گذشت
گفتی سرت را میان گل های زرد و نیلی دفن کنند
می ترسیدم دستم میان پاهای اسب
گیر کند
می دیدم که آن ها را از میدان ها دور می کنند
زمین می سوزد
و بوی علف سوخته
اسب ها را رم می دهد
چگونه او را به خانه بر گردانم
با گلوله ای که میان جمجمه اش نشسته
و خون که راه های بینی و دهان و
جنگل ها را مسدود می کند
هر کسی می توانست به مرگ بیندیشد
اما من دهانی را جستجو می کردم
که لحظه ی بعد بازتر شود
و جهان پر ازعطرهای غریب بود
خون در رگ های روسری ام جاری شد
از موهایم چکید
می خواستم زنی را نجات دهم که آن طرف خیابان
تا مرگ می رفت
و زمین
پر از پاها و پوتین ها بود
صدای کودکی در سرم می پیچد
که دست هایش را به علامت تسلیم بالا برد
و روبرو رگبار گلوله بود
دست هایش یکی یکی افتادند
انگار برگ درخت ها بودند
و زمین
چشم هایش را با آنها می پوشاند
هر کس می توانست برگردد
اما من آغوشی را جستجو می کردم
دهانی نیمه باز
کسی که از مرز می گذشت
و پشت سرش
حصار آتش بود
خون از موهایم می چکید
نمی توانستم به آن کس که می رود
دسته گل سفید بدهم
نمی توانستم پاهایم را تا ابد در آب رودخانه نگه دارم
و ماهی ها یکی یکی روی آب آمدند
کتایون ریزخراتی | شعرهای من | (۳۶) حرفی بزن »
چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸

دهانات را میبویند
مبادا که گفته باشی دوستات میدارم.
دلات را میبویند
روزگار ِ غریبیست، نازنین
و عشق را
کنار ِ تیرک ِ راهبند
تازیانه میزنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بُنبست ِ کجوپیچ ِ سرما
آتش را
به سوختبار ِ سرود و شعر
فروزان میدارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار ِ غریبیست، نازنین
آن که بر در میکوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصاباناند
بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساتوری خونآلود
روزگار ِ غریبیست، نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن و یاس
روزگار ِ غریبیست، نازنین
ابلیس ِ پیروزْمست
سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
۳۱تیر ِ ۱۳۵۸
بر مزار شاعر آزادی گرد هم می آییم در دوم مرداد.
کتایون ریزخراتی | یادداشتها | (۸) حرفی بزن »
جمعه ۱۹ تیر ۱۳۸۸

تفنگ هایشان را به سمت ما گرفته بودند
یکی از میان مان فریاد زد :
مرگ
و صدایش در دهان ها پیچید
به من نگاه می کردند
به پرچم دامن ام
که پاره پاره بود
به جهان زیر قدم هایم
به پوستم که تاریک شده بود
آماده ی مبارزه بودم
و عقب عقب می رفتم
از خرگوش ها
استخوان های صورتی بر جا مانده بود
از خواهرم
زنی که زیبایش را پنهان می کرد
به عقب بر می گشتم
با صدای کسی که فریاد زد مرگ
و گورستان بیدار شد
نمی توانی اندوه گم شده در تاریخ را احضار کنی
نمی توانی آنقدر برقصی
که دامن ات پرچمی شود
و سربازان
بالغ
به خانه برگردند
چراغ ها را می شمارم در مسیر رودخانه
لنگه کفش های رها شده را
انگار تو را جستجو می کنم
خیابانی را جستجو می کنم
که به قلب شهر باز شود
تا به همه ی کوچه ها خون برساند
گلوله از کنار گوش هایمان می گذرد
تو را در
سردخانه ها
گورستان ها
در سنگرها ی گوشه های خیابان ها پیدا نمی کنم
در ردیف زنده ها
زخمی ها
پشت کلاشینکف ها
نیستی
در سکوت
زباله های شهرم را جابجا می کنند
بی اسلحه در خیابان ها راه می روم
بی سلاح
سکوت را حمل می کنم
حتی وقتی می میرم به تو فکر می کنم
ترس
از سوراخ سوزن می گذرد
باتوم ها از سوراخ سوزن می گذرند
برای خواهرم که دیر به خوابگاه می رسد
گریه می کنم
اتوبوس ها شعله ورند
سطل های زباله
شعله ورند
و کف خیابان پر از تکه پاره های مبارزه است
پوست ات در آتش خیابان ها شعله ور است
انگار بر آسفالت ها
خون مشتعل پاشیده اند
به من نگاه می کنند
به دامن ام که پرچمی است
و دهان ام
که سکوت را به سمت شان نشانه گرفته است
کتایون ریزخراتی | شعرهای من | (۱۰) حرفی بزن »
جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸

من و خواهرم
از خیابان رد می شدیم
مادرم
ماهی ظهر عید را سرخ می کرد
پدرم جا کفشی را مرتب می کرد
پسرم دست های پدرش را می کشید
آن ها دو برادر بودند
من و خواهرم
عاشق یکی از آن ها شدیم
ماهی سرخ شد
و کفش ها واکس خورده و براق
پسرم
پدرش را در نقاشی جا گذاشت
قلب خواهرم شکست
کنار من
به آن طرف خیابان که رسیدیم
هنوز هر دو
تنها بودیم
کتایون ریزخراتی | شعرهای من | (۲۲) حرفی بزن »
جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
طرف تو
برف می بارد
قهوه ی سیاه سفارش می دهی
گوشی ات روی دیوار چین به لرزه در می آید
انگشت ات قایقی را در اقیانوس آرام غرق می کند
طرف من
روز است
چای دارچین سفارش می دهم
باید ستون فقراتم را به حالت اول برگردانم
زیر سیگاری میان مان
از تنه ی درختی در استواست
زمین به دور خودش می چرخد
فنجان ها و فندک و
قدم هایمان به هم نزدیک می شوند
کوه ها محو می شوند
مه رفته است
حرف می زنیم
و زمین
میز کافه ای است
در خیایان هفت تیر
که از چرخش باز نمی ایستد
آخرین مشتری های کافه ایم
که زمین را ترک می کنیم
همانطور که می چرخیم
با سرخوشی
در حالیکه خطوط لب هایمان
بر فنجان ها
نقش بسته است
کتایون ریزخراتی | شعرهای من | (۸) حرفی بزن »