چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸

دهانات را میبویند
مبادا که گفته باشی دوستات میدارم.
دلات را میبویند
روزگار ِ غریبیست، نازنین
و عشق را
کنار ِ تیرک ِ راهبند
تازیانه میزنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بُنبست ِ کجوپیچ ِ سرما
آتش را
به سوختبار ِ سرود و شعر
فروزان میدارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار ِ غریبیست، نازنین
آن که بر در میکوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصاباناند
بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساتوری خونآلود
روزگار ِ غریبیست، نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن و یاس
روزگار ِ غریبیست، نازنین
ابلیس ِ پیروزْمست
سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
۳۱تیر ِ ۱۳۵۸
بر مزار شاعر آزادی گرد هم می آییم در دوم مرداد.
کتایون ریزخراتی | یادداشتها | (۸) حرفی بزن »
یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۷

موسسهی انتشاراتی آهنگ دیگر، اولین دفتر شعر مرا به چاپ رساند. کتابم صد و بیست صفحه دارد و پنجاه و یک شعر را در بر گرفته است.
از آقای حافظ موسوی سپاسگذارم برای مهربانی و صبوری و حوصله اش .
از محسن عمادی عزیز به خاطر صمیمیت حضورش .
از دوستانی که سرشارم می کنند .
از خانواده ام که همواره حامی و همراهم بوده اند .
و از آرتین ام
که به من شعر و مهر و امید می دهد .
کتایون ریزخراتی | یادداشتها | (۱۹) حرفی بزن »
شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۷

مجموعه شعر سطرهای پنهانی ، دومین دفتر شعر حافظ موسوی است که بین سالهای ۱۳۷۳ تا ۱۳۷۶ سروده شده . شاعر در اغلب اشعار ، فاصله ی خودش تا ماه را روایت می کند :
از ستاره ها دورتر نمی روم / تو همین جا منتظرم باش (ص ۳۲)
فضای حاکم بر مجموعه ، اغلب خیس و دست نخورده است :
علفزار / پر از بوی تن اسب ها بود / و رشته ی ناپیدای آب / از زیر علف ها می گذشت (ص ۱۴)
راوی بی زمان است در قالب ضمایری که همگی به او بر می گردند و لزوما ً آنی نیستند که مخاطب انتظار دارد . عدم قطعیت ، عدم یقین و تردید ، آن چیزی که دستمایه ی سطر های پنهانی است به مخاطب نیز منتقل می شود. شاعر در پی اثبات چیزی نیست: هر چیزی می تواند چیز دیگری باشد.
او همچنان که از جنگل بلوط بالا می رود ، ناظر بلوغ و صاحب کودکی خویش است. ضمن آنکه فاصله ی کودکی تا بلوغ ، فاصله ی زمین تا آسمان است :
از جنگل بلوط بالا رفتیم / امرودهای نرسیده را / تماشا کردیم و رسیدیم (ص۱۴)
راوی ، همراه با نیمه ی کودک ذهن از جنگل بلوط بالا می رود ، تماشا می کند و کامل می شود ( ماه کامل می شود ). نیمه ی دیگر ، ذهن بلوغ راوی است که تردید می کند اما پس از آن ، بر علفزار خیس به خواب می رود :
به تردید/ دستی بر علفزار خیس می کشم و / خوابم می برد (ص۱۵)
ذهن راوی ، مدام میان کودک و بالغ (مرد) ، در رفت و برگشت است که در آن واحد ، هر دو خود شاعرهستند . او در تمام مسیر حضور دارد. دیواری شفاف شاید از جنس شیشه جهانش را تشکیل می دهد. جهانی که عمدتا ً از میان ذهن او می گذرد و او را میان کودک و بالغ تقسیم می کند :
بر دیوار شیشه ای ام دست می کشم / تو آن سویی
بر دیوار شیشه ای ات دست می کشم / من این سویم ( ص۷۱)
در سطر های بعد ، راوی آنجا که دست در دست ماه کنار برکه قدم می زند. ماه، کودک ذهن است که کامل شده یا به عبارتی ، کودکی اش را کرده و پیشتر از آب همین چشمه نوشیده و حتی در آن شنا کرده !
ماه از آب همین چشمه نوشیده است / که این همه مهتابی ست (ص۳۳)
ماه ، خیس است اما ذهن بلوغ راوی می لرزد تا آنجا که شاعر ، بارانی اش رابر شانه ی ذهن کودک می اندازد ولی ناگهان ، دلتنگ ذهن بلوغ خویش می شود و برکه را تاریک می بیند. ( برکه نمادی از آینه است که اکنون تصویری در آن منعکس نمی شود):
دست در دست ماه / کنار برکه قدم می زنیم / ماه خیس است / تو می لرزی /
بارانی ام را بر شانه ی ماه می اندازم / برکه تاریک می شود / تو کجایی؟! (ص۴۷)
شاعر، دوگانگی فاصله و چسبندگی را با ذهن خویش ، زیبا بیان می کند: هر جا به ماه می رسد ، وضوح دارد و هر جا به ذهن بلوغ نزدیک می شود ، پر از ابهام است . سطرهای پایانی اغلب اشعار ، بر بار نوستالوژی مجموعه می افزاید ( پیش آگاهی هایی همراه با حسرت و یاس ):
تو / چقدر دوری ! (ص۴۹)
برای ماه / چه فرق می کند که بر این مهتابی / کیست که نومیدانه / گریه می کند (ص۷۷)
رودخانه به مقصد نمی رسد اما شاعر همچنان در کشف خود میان آن ، تمام نام های از یاد رفته را به یاد می آورد :
۱- و من / که نام هایتان را هنوز به یاد می آورم / و می دانم که شما دیگر هیچ گاه به خانه بر نمی گردید / تا لباس بپوشید / کفش هایتان را واکس بزنید / و مرا از این سیاهی در آورید (ص۶۴)
۲- هنوز می توانم / بر رودخانه ای کوچک خم شوم / و تمام نام های از یاد رفته را به یاد بیاورم (ص۸۲)
در این مجموعه ، ساختار زبان ، توصیفی است و ما در اغلب اشعار با روایت روبرو هستیم . شاعر ، سبکی را برمی گزیند که مجازی است اما طوری به کار رفته که مقاصد استعاره را محقق می کند:
در آشپزخانه می نشینیم / و چیزی مانده در گلو را / دود می کنیم
ذهن کجی قندان بهانه است / و تیزی براق کارد / هیچ ارتباطی با وسوسه ی
مج رگ ها ، نمی تواند داشته باشد / چطور بگویم ؟! / ما / با سیگار هایمان
دود می شویم / و جهان را از این که هست تاریک تر می کنیم ( ص ۷۲)
که آشپزخانه با گلو ، قندان ، کارد ، رگ ها ، به صورت مجاز جزء به کل قرار می گیرند که البته آشپزخانه خود استعاره ای است از فضای ملتهب درون و آرامش غایب بیرون . همچنین دود شدن ، استعاره ای است از ادراک شباهت میان کاسته شدن از طول سیگار و بر باد رفتن آرمان ها و ایده آل ها.
شاعر در این شعر ، سرانجام تجربیات زیستی و آرمانی خود را به تصویر می کشد. به گفته ی پروست ، بدون استعاره هیچ خاطره ای حقیقی نیست و البته بدون مجاز هم پیوندی میان خاطرات به وجود نمی آید که در مجموعه ی “سطر های پنهانی” بافه ای از استعاره و مجاز ، فاصله ی راوی تا ماه را به تصویر می کشد.
کتایون ریزخراتی | یادداشتها | بی حرف »
شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۷
صدایش , نشسته است مقابلم
چشم هایش را می شنوم …
یکشنبه , ۱۸ اردی بهشت , ۱۳۸۴ و شور که با او به کلاس می آید…
(شخصیت ماندگار را اثرش ماندگار می کند نه چیز دیگر…) آتشی صحبت را به اینجا کشاند و سوری رشته را گرفت مثل همیشه:
الان جایزه ی ادبی نوبل را , به خیلی از شخصیت ها مثل بورخس ندادند با توجه به معیار هایی در سال گزینشی می کنند.
آتشی:این اواخر هم انتخاب ها ناگهانی بود به غیر از پاز, که باید به او خیلی زودتر می دادند.به مارکز به موقع دادند ولی به بورخس که استاد بود ندادند یا به خوان رولفو که حتی مارکز خود را شاگرد او می داند.کتاب ها تا نوبل میگیرند , اینجا ترجمه هایشان در می آید از مثلا چهار مترجم که این اصلا خوب نیست
سوری: الان شنیده ام ” کد داوینچی هم ترجمه شده” و من به دخترم گفتم این کتاب را برای من بفرست که بعد در شرق خواندم این کتاب , یک سال پیش ترجمه شده یک کتاب واقعا قطور!
آتشی:کتاب ترجمه را دو چیز خراب می کند ۱-مترجم بد ۲- سانسور مثلا “جاودانگی” اثر کوندرا ترجمه ی خوبی است اما آنقدر سر و ته کتاب را زده اند که دیگر چیزی از آن نمانده!
سوری:استاد !شما کتاب “درد جاودانگی” اثر میگوئل اونو مونو را خواندید؟ نویسنده به این پرداخته که خیلی ها در عصر حاضر به جای درد نان درد نام دارند!انسان واقعا ابعادی از شخصیتش برای خودش باز می شود که درد ماندگاری انسان را تا کجا میبرد!
آتشی: انسان عموما عاشق جاودانگی است و البته این طبیعی است.
آتشی:خانم کتایون , شما پنجشنبه دفتر شعر جوان آمده بودید؟
_بله استاد
آتشی:موقعی که برای من آژانس گرفتند توی حیاط خانمی را دیدم که به بیرون نگاه می کند ولی لباس قهوه ای پوشیده بود گفتم شاید شما باشید اما شما نبودید (امروز از کجا به ما نگاه می کنی شاید کنارم ایستاده ای و من با انگشت های مهربان تو روی شاسی ها می نوازم…)
آذر: کتایون بعد از شما آمد اما چشماش دنبال شما بوده ” با خنده…”
صحبت به افتتاحیه ی جشن کتاب رسید و استاد که با کارت دعوت قرمز میبایست از درب شمال وارد می شد اما مسوولین ورود مهمانان ایشان را به سمت درب جنوب هدایت کرده بودند و استاد کارت را پاره کرده بود و به خانه بر گشته بودند, باز هم نامهربانی با شعر !
آتشی: یک بار خانم آبشناسان من را به گوهران دعوت کرد آقای آذین را فرستادند دنبال من
(اینجا صدای آتشی شکفته بود و او به راستی چه قدر شناس بود )
آتشی: این روزها زیاد دلم می گیرد وقتی می بینم آدمها زبان هم را نمی فهمند زود عصبی می شوم
آتشی: خوب! قرار بود امروز چه کنیم؟
سوری:روی شعر های نیما کار کنیم. من پیام های شعری از نیما را متوجه نمی شوم
آتشی: شعر را بلند و شمرده بخوان
سوری , ” اندوهناک شب ” نیما را خواند و بعد راجع به سایه های شعر پرسید
آتشی:این شعر مثل بسیاری دیگر از شعر های نیما خاص دوره ی سیاسی است که نیما در آن زندگی می کرده شعر های نیما , وضعییت های اجتماعی را در مراحل و شکل های خاص به شکل سمبولیک بیان می کند , همه ی تصویر ها یک وجهه منفی دارند ولی در عین حال در گوشه ای روشنایی وجود دارد این شگرد نیما است .شیطان شروع به وسوسه می کند که اجداد تو , همگی برای من شعر خواندند و وصف من را کردند . تو چرا به من راه نمی دهی؟اجازه بده که من امشب در گوشه ای بخوابم !او میداند که با شیطان طرف است به او راه نمی دهد و می گوید نه!تصویر های منفی شیطان را نشان می دهد اما باز شیطان , تلاش های خودش را می کند و سرانجام موفق می شود شب را در آنجا سپری کند او در مورد موهای شیطان تشبیه قشنگی می کند که موهای شیطان شبیه موهای گراز است.و موهایش آنجا ریخته در دالان خانه.بعد از شیطان به طبیعت واقعی اطرافش می رسد : پرنده ها در حال خواندن هستند , توکاها بر می گردند, و زندگی آغاز می شود پس مسائل روزمره ی منفی سیاسی را بیان میکند در این شعر به گروه ضعیفی از انسان ها اشاره شده که در برابر حوادث ناتوان هستند ولی باز در جایی می گوید که صبح می شود .
نیما , در جایی که حرف از همسایه میزند گرایش به حزبی دارد و اشاره به شوروی دارد حالا این کار خوب یا بد – قوت یا ضعف ؟ به گمان من ضعف شعر ما است که شاعران تصور میکردند در شوروی بهشت ساخته میشود و مردم خوشبخت هستند در حالیکه تاریخ نشان داد چنین چیزی نیست و آنجا حتی شاعران را دشمن خودشان می دانند!همه ی شاعران خوب روس یا تبعیید گاههای استالین را گذراندند یا کشته شده اند.تنها چهره ای که تا زمان لنین امیدوارانه شاعر انقلابی باقی ماند مایکوفسکی بود که او هم از دسیسه های استالین خبر نداشت.مایکوفسکی بنیانگذار مکتب جدید فوتوریسم بود( شعری که به آینده نظر داشت) مایکوفسکی هم سرانجام بر تکه ای کاغذ نوشت: بیش از این نمی توانم تحمل کنم و خودش را کشت
حال اگر به شعر “باغ همسایه” اخوان نگاه کنیم, اخوان دختری را وصف می کند که آنطرف است . باغ دختر را وصف می کند که چه گلها و آب روانی دارد و نفرین می کند به باغ خودش که خشکیده است .
_ورود مسائل حزبی و اجتماعی به شعر , به آن آسیب می رساند؟
آتشی: شعر , وقتی به شعار وابسته شد , از راه خودش منحرف می شود .
آتشی: شعر خوانی را از مهمان شروع کنیم یا از میزبان؟
_مهمان
و شبنم آذر شعر بلند خود را خواند
آتشی: نسبیت , در شعر نباید به گو نه ای باشد که مثلا ما بخشی از اندیشه ی نسبیت انشتین را بازگو می کنیم در انیشتن , نسبیت یک مفهوم دیگر دارد در شعر , مفهومی دیگر.در شعر , نسبیت به مفهوم جزئی نگری است.در شعر نباید همه چیز را متکی به یک واحد یا یک قائمه ی مشخص دانست.این نکته بسیار مهم است و شعر معاصر به جزئی نگری گرایش دارد
آتشی: چرا کرمانشاهی امروز کسله؟(آذر کتابی همشهری استاد بود و آتشی گاهی از لقب کرمانشاهی استفاده میکرد )
آذر کتابی: امروز شعر ندارم (با همون لهجه ی صمیمی)
و آتشی می خنده , (هنوز می شنوم انگار همینجاست…)
نوبت سوری که شعرش را آرام و شمرده بخواند ,شعر سوری اعتراضی بود به جمعیت غزل خوان حلقه ی …
نوبت من شد که شعرم را بخوانم:
چه آسمانی دارد اردی بهشت
گلو گرفته و کبود
می آیی و بیدها رقصان می شوند در زلال دره ی سوری
می گویی و پریزاد به حرف می آ ید
جهان نامیده می شود
من مستعار میشوم…
آتشی: ممنون همه ی شعرها خوب بود حتی کرمانشاهی ما که امروز شعر نخواند.من نمی دونم امروز چرا کج کج نگاه میکنه!انگار خیال جنگ دارد.
آذر: “میخنده” نه چون امروز شعر نداشتم .شعر که نمی یاد کسلم .
آتشی: بگذارید شعر شما را بیاورد نه شما شعر را!
آتشی: الان باید برم نمایشگاه کتاب , تا حالا که با شما خستگی هام بر طرف شد از این به بعد نمیدونم
سوری:ما گفتیم شما چقدر شیک کردید! پس اونجا می خواهید برید دلربایی کنید…(یادم نمی ره اون روز آتشی پیراهن روشن پوشیده بود کراوات زده بود و توی اون کت و شلوار با موهای مجعد می درخشید)
آتشی خندید و غزلی که تازه گفته بود خواند:
از آن می بیاور که غم می برد
دل آشوب هر بیش و کم میبرد
به بازار سوداگران رو میار
چو آن ره به ملک ستم میبرد
صدف گونه قلب تو را گوهری ست
که خود آبروی درم می برد
سوار قلم شو چو رندی بر آ
به ساحل تو را این بلم می برد
اگر ماندی از باغ معراج شعر
سبک کن عنان را قلم می برد
ورق بازی شوخ دفتر نگر
که برگش برات کرم می برد
از انگشت هر بیت دریوزه کیش
بی که بینه درم می برد
تو مجموعه ی انحناهای ناز
چه داری که دود از دلم می برد
تو الهام شعری و گنجور مهر
که بخشد فراوان و کم می برد
و ما کف می زنیم…او کتاب هایش را در کیف می گذارد با ما می خندد و من حیفم می آید ضبط صوت را خاموش کنم … او امشب با من بیدار ماند با صدایش نواخت :
لا لا بخواب
بر بستر پنبه ای نام خود
و زانوی کتانی غزل من …
۸۵/۰۸/۲۷ KATAYOON
کتایون ریزخراتی | یادداشتها | (۲) حرفی بزن »
شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۷

عنوان: دفاع از گرگها (نمونههایی از شعر امروز آلمان)
انتخاب، ترجمه و مقدمه: تورج رهنما
ناشر: نشر چشمه
در دورهای که دستیابی به ترجمهای قابل اعتماد از شعر جهان مشکل مینماید، کتاب دفاع از گرگها با انتخاب، ترجمه و مقدمهی تورج رهنما، مایهی مسرت است. تورج رهنما با اشرافی که بر زبان آلمانی و جریانهای زندهی شعر آلمانی زبان دارد، انتخابی شایسته از شعر آلمان بعد از ریلکه به دست میدهد.
آثار برخی از شاعران که رهنما در این کتاب معرفی کرده، پیش از این به زبان فارسی ترجمه نشده است. شاعرانی چون یوهانس بوبروسکی و هانس ماگنوس انتسنزبرگر که از شاعران سرشناس و جدی آلمان محسوب میشوند نخستین بار با این کتاب به فارسی زبانان معرفی شدهاند. رهنما خوب میداند چگونه در زبان مقصد به جای آنکه درگیر مغلق نویسی و پیچیده کردن باشد باید شعری را برگزیند که سادهتر به زبان فارسی درآید و از تیرههای متفاوت زبان، آن زبانی را انتخاب کند که پیچیده نیست و طیف بیشتری از خوانندگان میتوانند با آن ارتباط برقرار کنند.
راهی که رهنما در دفاع از گرگها در پیش گرفته است میتواند راهنمای خوبی برای همهی مترجمانی باشد که به ترجمهی شعر جدی جهان اهتمام میورزند. مقایسهی ترجمه ی رهنما از ریلکه با ترجمههای موجود در بازار از این شاعر بزرگ تفاوت ارزش ترجمهها را روشن میکند.
□
شعری از یوهانس بوبروسکی
(ترانه های روسی )
از فراز برج
از روی صخرهها
مارینا
سرگرم آواز خواندن است
سه رودخانه زیر پای او
در حالی که سایههای شب و باد
بالای سرش در پروازند
معشوقهی زیبا
درخت من!
میان شاخههای تو، در اوج
رو به ماه میخوابم،
یعنی در میان بالهای خود میمیرم
آنگاه
تو به من یک دانه نمک میدهی
که آن را از دریایی طوفانی شکار کردهای
و من در برابر آن
قطرهای باران به تو هدیه میکنم
از سرزمینی
که در آن
کسی را سر گریستن نیست.
□
شعری از هانس ماگنوس انتسنزبرگر
(برای ثبت در کتابهای دبیرستانی )
قصیدهها را مخوان، پسرم ، ساعات حرکت قطارها را مطالعه کن:
آنها دقیقترند. نقشههای دریایی را باز کن
پیش از آنکه دیر شود. هوشیار باش، آواز مخوان
آن روز فرا خواهد رسید که سیاههای از نام مخالفان را
به دروازه بیاویزند و روی سینهی آنها علامت بگذارند
یادگیر که در حاشیه راه روی. بهتر از من بیاموز:
محلهات را تغییر دهی، گذرنامهات را ، چهرهات را.
یادگیر که خیانت را تحمل کنی
(راه نجات هر روزه این است)
دایرۃالمعارف ها تنها به کار آتش افروختن میخورند
و بیانیهها، تنها به کار پیچیدن کره و نمک برای نیازمندان.
خشم و شکیبایی ضروریست
تا آنان که بسیار آموختهاند
گرد کشنده را در ریههای زور بدمند.
کتایون ریزخراتی | یادداشتها | بی حرف »