روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین

دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۷

درخت

jane1

ابلهانه است
که درخت بزرگ جوانی را
کنار خانه ای
رها کنی تا بروید .

حتی در این یکبار زندگی ‌
مجبور خواهی بود که انتخاب کنی

آن موجود بزرگ آرام
این در هم ریختگی قابلمه ها و کتاب ها

حالا نخستین سرشاخه ها آهسته به پنجره می خورند
بی کرانگی
آرام و به نرمی
به زندگی تو ضربه می زند .

شعر از جین هیرشفیلد، ترجمه‌ی کتایون ریزخراتی


دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۷

پشت در

زن تنهای مودیگلیانی

دکمه ی زنگ
طلایی است
برگ های مو
احاطه اش کرده اند
بیرون و درون
رزهای سرخ
لب می گشایند
انگشتم روی دکمه ی طلایی می چرخد
انگار عقابی به آخرین پر خود نگاه می کند
که زیر برگ های تیره پنهان است

متوقف شدم
و آونگ ها با چند ضربه
زمان را اعلام کردند
به دوردست کشیده شدم
عددی هستی اش را از دست داد
پیش از آنکه مومیایی شود

کنار در می ایستم
و گل زردم را تکان می دهم
صدای شیپورها از میان آجرهای زرد شنیده می شود
هیچ کس پشت در نیست
و برگ ها به درون دیوار فرار می کنند

بخار
درختان حیاط را پوشانده است
ریشه ها
اشیاء را از هم دور می کند
زمان را می پوشاند

مرا در تاریکی اتاق پیدا می کنند
برای ادامه ی زندگی قول می دهم
لب هایم در بخار
شناور است


یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۷

به کسی نگو

به کسی نگو

موسسه‌ی انتشاراتی آهنگ دیگر، اولین دفتر شعر مرا به چاپ رساند. کتابم صد و بیست صفحه دارد و پنجاه و یک شعر را در بر گرفته است.

از آقای حافظ موسوی سپاسگذارم برای مهربانی و صبوری و حوصله اش .
از محسن عمادی عزیز به خاطر صمیمیت حضورش .
از دوستانی که سرشارم می کنند .
از خانواده ام که همواره حامی و همراهم بوده اند .

و از آرتین ام
که به من شعر و مهر و امید می دهد .



یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۷

ماه کامل و فریدای کوچک

غروب کوچک خنکی کوتاه شد
با عوعوی سگی و چکاچک دلوی
و تو می شنیدی.

تار عنکبوتی به لمس قطره های شبنم
پیش می آمد .
دلوی بالا آمده
آینه‌ای بی جان و مواج
برای وسوسه‌ی نخستین ستاره‌ی لرزان .

گاوها به خانه می‌روند
در راه باریکه‌ای
آن‌جا
می‌چرخند دور پرچین‌ها
با حلقه‌های گرم نفس‌هاشان .
رودخانه‌ی تیره‌ی خون
و وزنه‌ها
در ترازکردن شیر سالم .
«هی ماه!»
گریه سر می‌دهی « هی ماه ! ماه !»

ماه عقب عقب رفته‌است
شبیه هنرپیشه‌ای خیره،
متحیر در کاری
که با حیرت به او نشانه رفته‌است.

شعر از تد هیوز، ترجمه‌ی کتایون ریزخراتی


یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۷

در هزارتوی خودم

۱
هزارتویی ساختم بدون مینوتور،
بدون نقشه‌های دادلوس
بدون آدریان
ولی تزه بود
-نزدیک من-
نیازی به ریسمان‌های جادویی نداشتم
تا اشتیاقم را کشف کنم.

۲
هزارتویی ساختم
-بدون مینوتور-
بدون دادالوس
بدون آدریان
و به‌تنهایی راهی را یافتم
که عشق من به تو را می‌ساخت
تزه.
۳
به نظر می‌رسد، من دادلوس‌ام
و نقشه‌های هزارتو را پنهان می‌کنم
زیر بالش
برای همین نه آدریان
نه تزه نه هر کس دیگر
نمی‌تواند کشف کند که مینوتور منم.
۴
هزارتو را کشف کرده‌ام
که مینوتور در آن چرت می‌زند
و نیازی نیست تا نه از آدریان تشکر کنم
برای ریسمان طلایی‌اش نه از دادالوس برای ایده‌اش
فقط تو تزه، باید سپاس بگویمت
که اجازه دادی تا زیر بال‌های کشتی‌ات
در دریا سفر کنم.
۵
با من بگو تزه
آیا هنوز مرا دوست داری
من که آمازونی نیستم
و راز هزارتو را نمی‌دانم
فقط می‌خواهم بدانم
که آیا جادو می‌تواند فاصله‌ها را دیگرگون کند

۶
من بال‌های مومی ندارم
جادوگری کاشف نیستم
اما در عشق
من هم
تزه،
بیش از خود آدریان، آدریانم
مینوتور تر از هزارتویم.

۷
به ساحل نگاه می‌کردم
دکلهای کشتی تو را دیدم
با پیشگویی من بر آن‌ها
بله، می‌خواستم خیانت کنم
به نژادم
همه چیزم، برای عشقت
تزه.

شعر از کارلوتا کولفیلد، ترجمه‌ی محسن عمادی و کتایون ریزخراتی


یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۷

از شهر

شعرهای تو مرکز شهری تاریک‌اند
قصه‌های‌ات، حکایات‌ات، مجله‌ها و نامه‌های‌ات
حومه‌ی این شهر بزرگ‌اند.
هتل‌ها هر شب مثل بلوک‌های اداری کار می‌کنند
با دانشگاهی‌یان، کشیشان، مهاجران.
گه‌گاه شب‌ها از میان آن‌ها می‌رانم.
فقط خودم را می‌بینم که می‌راند،
آهسته می‌رود
غران در تاریکی خویش،
در اندیشه به آن‌چه از تو سر زده ‌است.
همیشه به تقریب،
به آنی تو را می‌بینم
که در گذرگاه‌هایی رو به بالا می‌درخشی،
گم‌شده،
شصت ساله.

شعر از تد هیوز، ترجمه‌ی کتایون ریزخراتی


یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۷

شب‌خوش

راه های بسیاری هست برای گفتن شب خوش .

آتش بازی در اسکله‌ای در چهارم جولای
هجی کردن آن
با چرخ‌های سرخ و پره‌های زرد .

در هوا فش‌فش می‌کنند
آب را لمس می‌کنند و آرام می‌شوند
فشفشه ها
امتدادی طلایی و آبی می‌سازند
و آنگاه خاموش می‌شوند .

قطارهای راه آهن در شب
با دودکشی قارچ مانند
که ستونی سفید دارد
می‌خوانند.

کشتی های بخار
انحنایی را در می‌سی‌سی‌پی برمی‌گردانند
آواز باریتونی را فریاد می‌زنند
که سرزمین‌های فرودست را
مزرعه‌های پنبه را
تا تپه‌های نوک تیز
می‌پیماید .

ساده است، هجی‌کردن شب خوش .

راه‌های بسیاری هست
برای هجی‌کردن
شب خوش .

شعر از کارل سندبرگ، ترجمه‌ی کتایون ریزخراتی


یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۷

اسب سوار

میان دو زمان می تاخت
یال و دم اسبش از موهای سرخ زنی بود
هوا
دهان های بی شماری
که بوسیده بود

دانه های برف بودم
اطراف هاله ی تنش
باد بودم در جهت مخالف

به پشت سرش که نگاه می کرد
رسیده بودم
انگوری سرخ
میان برف ها.


یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۷

بی بوسه‌های تو

بی بوسه های تو
به خود بازگشتم
نه یادداشت کوتاهی
بر میز تحریر است
نه  حلقه ی  انگشتری
بر سنگ  روشویی

ضربه های ساعت
از جهان دیگر شنیده می شوند
اشباح در حال عبورند
شال صورتی سوخته بر شانه انداخته ام
کافه ی قدیمی
به مزون لباس شب
تبدیل شده است

بی بوسه به مرگ می رسم
بر می گردم
علف ها
به ضخامت تاریکی شده اند
از مهره های  پشت گردنم بالا می روند
شانه سر فلزی نمی تواند
موها را
از روی پیشانی ام عقب بزند

اسب ها  دور محوطه ی خالی می چرخند
نور
سرگیجه می گیرد
بی بوسه پیاده می شوم
هرگز تو را ندیده ام


یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۷

همین دیروز بود.

پرهای سفید در اتاق می چرخند

دم اسبی موهایم  را باز می کنم

بر جاده ای در سایه ی زیتون زاران

و موجی سیاه

پیش میآید

خودم را به رویا  تسلیم می کنم

همانگونه که به تو تسلیم کردم

در آن غروب

یا سپیده دم

که انگار همین دیروز  بود …