برای تینای کوچکم
نیامدنت مثل آمدنت
از میان علف های خیس می گذرد
چیزی از ماه آویزان است
مثل پاهای لاغر پسرکی که
بال های نقره ای داشت
نحستین ستاره
تو را فریب داد
به ماه دروغ گفتیم
و برای همه ی مرده ها
شمع روشن کردیم
باید پیر شدن ام را
نزدیک غروب می دیدی
وقتی دست هایم بسته بود
و عقربه ها به گونه هایم چنگ می زدند
باید صدای فلوتی را می شنیدی
که در شبی بلند
آواره بود
دور شدن ات را ندیدم
تا لحظه ای که صدایت محو شد
پروانه ای سفید را به یاد می آورم
که به باد چسبیده بود
کسی صدای تو را تقلید می کرد
مردی که بر ماه نشسته بود
و پاهای لاغرش را تکان می داد
انگار در همه ی آن شب ها دروغ گفته بود
هیچ چیز زخم تو را التیام نخواهد داد
پروانه ها از غنچه های کاغذی بر می خیزند
از برکه ها
فقط صدای چکه چکه ی خون می آید
مرا ببخش اگر در را
به اندازه ی عقربه های ساعت گشودم
ببخش اگر به کابوس های عصر اعتماد نکردم
اگر مرد
از سایه روشن می آمد
مرا ببخش که بال های نقره ای نداشت
وقتی آرزوها در مسیر مخالف می وزند
آشفتگی موهایت را فراموش می کنی
فراموش می کنی در فصل چندم به دنیا آمدی
و مرد که بال های نقره نداشت
بیش از سهم خود ازشاخه ها سیب چید
به فراموشی فکر می کنم
اتاقم در لکه های کوچک خون شناور است
حالا کفشی سرخ به پا داری
علف های خیس را کنار می زنی
و زمان را به عقربه های ساعت می سپاری
کتایون ریزخراتی | شعرهای من | (۹) حرفی بزن »



