
من و خواهرم
از خیابان رد می شدیم
مادرم
ماهی ظهر عید را سرخ می کرد
پدرم جا کفشی را مرتب می کرد
پسرم دست های پدرش را می کشید
آن ها دو برادر بودند
من و خواهرم
عاشق یکی از آن ها شدیم
ماهی سرخ شد
و کفش ها واکس خورده و براق
پسرم
پدرش را در نقاشی جا گذاشت
قلب خواهرم شکست
کنار من
به آن طرف خیابان که رسیدیم
هنوز هر دو
تنها بودیم
کتایون ریزخراتی | شعرهای من | (۲۲) حرفی بزن »
طرف تو
برف می بارد
قهوه ی سیاه سفارش می دهی
گوشی ات روی دیوار چین به لرزه در می آید
انگشت ات قایقی را در اقیانوس آرام غرق می کند
طرف من
روز است
چای دارچین سفارش می دهم
باید ستون فقراتم را به حالت اول برگردانم
زیر سیگاری میان مان
از تنه ی درختی در استواست
زمین به دور خودش می چرخد
فنجان ها و فندک و
قدم هایمان به هم نزدیک می شوند
کوه ها محو می شوند
مه رفته است
حرف می زنیم
و زمین
میز کافه ای است
در خیایان هفت تیر
که از چرخش باز نمی ایستد
آخرین مشتری های کافه ایم
که زمین را ترک می کنیم
همانطور که می چرخیم
با سرخوشی
در حالیکه خطوط لب هایمان
بر فنجان ها
نقش بسته است
کتایون ریزخراتی | شعرهای من | (۸) حرفی بزن »
پرنده ها بر شاخه هایشان
نان تست در توستر
و شاعران پشت پنجره هایشان
پشت پنجره هایشان
در هر تکه قاچی از زمین
شاعران چینی نگاه می کنند به ماه
شاعران امریکایی خیره می شوند
به نوارهای صورتی و آبی طلوع آفتاب
منشی ها پشت میزتحریرهایشان
معدنچیان پایین معدن هایشان
و شاعران به بیرون پنجره هایشان نگاه می کنند
شاید با سیگاری یا فنجانی چای
و شاید پیراهنی پشمی یا رب دشامبری در میان
مصححین پینگ پنگ بازی می کنند
بازی تصحیح
نگاه سریع به پیش و پس
از صفحه به صفحه
سرآشپزها کرفس و سیب زمینی ها را ریز ریز می کنند
و شاعران پشت پنجره هایشان
چرا که شغلشان این است
که عصرهای جمعه چیزی دریافت نمی کنند
کدام پنجره سخت به نظر می رسد اهمیتی داشته باشد
هر چند خیلی از آن ها چیزجالبی دارند
برای اینکه اینجا همیشه چیزهایی برای دیدن هست
پرنده ای حریص , شاخه ای لاغر
آن دو پسربچه با کلاه های نخی ماهیگیری در عرض خیابان
ماهیگیران دام پهن می کنند از قایق هایشان
سیم کش های هوایی بالا می روند از تیرهای گرد چراغ برق
آرایشگران چشم به راهند با آینه ها و صندلی هایشان
و شاعران ادامه می دهند به خیره شدن
بر ظرف شکسته ی پرنده یا شاخه ی شکسته شده در باد
حالا باید یرود بدون آنکه گفته باشد
که کوره برای نانوا چیست
و بلوز لک شده با توت
برای خشک شو
یا پنجره برای شاعر
فقط فکر کن
پیش از اختراع پنجره
شاعران مجبور می شدند پیراهنی بپوشند
و یک کلاه زمستانی برای بیرون رفتن
یا اینکه در خانه بمانند
فقط با دیواری که بر آن خیره شوند
و هنگامی که گفتم دیوار
منظورم دیوار پوشیده شده با کاغذ دیواری راه راه نبود
و طرح یک گاو در یک قاب
منظورم
دیوار سردی از سنگستان بود
دیواری از غزل قرون وسطی
قلب سنگی زنان اصیل
سنگی گیر کرده در گلوی معشوقه ی شاعرش
شعر از بیلی کالینز ترجمه ی کتایون ریزخراتی
کتایون ریزخراتی | ترجمههای من | ۱ حرف »