روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین

چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸

در این بن بست

shamloo3

دهان‌ات را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوست‌ات می‌دارم.
دل‌ات را می‌بویند
روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین

و عشق را
کنار ِ تیرک ِ راه‌بند
تازیانه می‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بُن‌بست ِ کج‌وپیچ ِ سرما
آتش را
به سوخت‌بار ِ سرود و شعر
فروزان می‌دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود
روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن و یاس
روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین
ابلیس ِ پیروزْمست
سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

۳۱تیر ِ ۱۳۵۸

بر مزار شاعر آزادی گرد هم می آییم در دوم مرداد.


جمعه ۱۹ تیر ۱۳۸۸

سکوت را حمل می کنم

protest-k

تفنگ هایشان را به سمت ما گرفته بودند
یکی از میان مان فریاد زد :
مرگ
و صدایش در دهان ها  پیچید
به من نگاه می کردند
به پرچم دامن ام
که پاره پاره بود
به جهان زیر قدم هایم
به پوستم که تاریک شده بود

آماده ی مبارزه بودم
و عقب عقب می رفتم
از خرگوش ها
استخوان های صورتی بر جا مانده بود
از خواهرم
زنی که زیبایش را پنهان می کرد
به عقب بر می گشتم
با صدای کسی  که فریاد زد مرگ
و گورستان بیدار شد

نمی توانی اندوه گم شده در تاریخ را احضار کنی
نمی توانی آنقدر برقصی
که دامن ات پرچمی شود
و سربازان
بالغ
به خانه برگردند

چراغ ها را می شمارم در مسیر رودخانه
لنگه کفش های رها شده  را
انگار تو را جستجو می کنم

خیابانی را جستجو می کنم
که به قلب شهر باز شود
تا به همه ی کوچه ها خون برساند

گلوله  از کنار گوش هایمان می گذرد
تو را در
سردخانه ها
گورستان ها
در سنگرها ی گوشه های خیابان ها پیدا نمی کنم

در ردیف زنده ها
زخمی ها
پشت کلاشینکف ها
نیستی

در سکوت
زباله های شهرم را جابجا می کنند
بی اسلحه در خیابان ها راه می روم
بی سلاح
سکوت را حمل می کنم
حتی وقتی می میرم به تو فکر می کنم

ترس
از سوراخ سوزن می گذرد
باتوم ها از سوراخ سوزن می گذرند
برای خواهرم که دیر به خوابگاه می رسد
گریه می کنم

اتوبوس ها شعله ورند
سطل های زباله
شعله ورند
و کف خیابان پر از تکه پاره های مبارزه است

پوست ات در آتش خیابان ها شعله ور است
انگار بر آسفالت ها
خون مشتعل پاشیده اند
به من نگاه می کنند
به دامن ام که پرچمی است
و دهان ام
که سکوت را به سمت شان نشانه گرفته است