
وقتی هنوز جوانی و
ناخن هایت برق می زنند،
به تکان دادن انگشت هایت ادامه بده.
حالا که روی جهانی کوچک نشسته ای
و آرزوها دور کمرت می چرخند،
مثل حلقه ای انسانی
که زن های رنگین پوست شکل داده اند
کافی است لیوان شیری از دستت بیفتد.
تو فقط صورت هایی با ماسک های سفید می بینی
هر شب
قطاری از میان دهانت می گذرد
دندان هایت بر ریل ها می سایند
می ترسم بیدارت کنم
و مردی خودش را به بیرون پرتاب کند
ای کاش می توانستم آنها را محو کنم
وقتی باران سیل آسا می بارد
و پشت پنجره
هنوز جوان هستی و
باران که بر صورت ات ضرب می گیرد
آوازش بلند تر از پیانویی است
که نیمه شب ها
پسری با صدایی غمگین می نوازد.
نزدیک تر که می آیی
می توانم جای بوسه ی مارها را ببینم
می توانم آن ها را بشمارم
کاش قارچ ها آنقدر زیبا نبودند
ای کاش اینچنین زیبا نبودی
امروز صبح
بعد از رفتن تو
قفسه های یخچال را دستمال کشیدم
ته سیگارها را دور ریختم
روبروی جای خالی ات چای خوردم
باران قطع شده بود
خیابان ها را شسته بودند
تو ظهر برمی گردی
و من در سال هایی دفن شده ام
که سر کلاس
آناتومی گردن و تنهایی و جوانی ات را ترسیم می کردی
درد مهره هایت را حس می کنم
مادرم را باور می کنم
که با پاکت های میوه و شیر
از پله ها بالا می رود
و جوانی اش در بیداری ام سرگردان است
ای کاش می توانستم همه چیز را عوض کنم
پیراهن ها را دور بریزم
شغلم، رشته ی تحصیلی ام
ساعت خوابم، قرص هایم را عوض کنم
کاش زمان آرام می گذشت
گاه به پشت سر نگاه میکرد
و شیشه های خالی از عسل را به من بر می گرداند
می خواهم دوباره زنبور بگیرم
کاش به عقب نگاه نمی کردم و
هیچ خیابانی دستانداز نداشت
ای کاش ماشین ها آینه ی بغل نداشتند
وقتی هنوز جوانی می توانی ریسک کنی
عشق مردی را قبول کنی که دو برابر تو سن دارد
یا عاشق پسر بچه ای باشی
که سر پیچ ها تند می راند
و نمی داند ناخن هایت
برق نمیزنند
زمان به شتاب می گذرد
مثل خیابانی که پشت سر می گذاریم
و همیشه کسی پشت چراغ قرمز
کیفش را از یک شانه به شانه ی دیگر می اندازد.
کتایون ریزخراتی | شعرهای من | (۳۴) حرفی بزن »



