رازها به هم می پیچند
فقط باله های نقره ای و سرخ پیداست
انگار حرفی نزده باشی
و زمین به احترام کشتی کوچکت
خاک و جنگل و
ریل های آهن را فراموش کند
در حالیکه هنوز گوش چسبانده ای
که قطار کی می رسد
در هر بار خواستن ات تهی می شوم
از مسافرانی که بر عرشه قدم می زنند
از دکمه های پیراهن ام
و کاغذهایی که پشت و رویشان سفید است
انگار چیزی ننوشته باشی
و سکوت برخیزد از سطرها
بپیچد میان ساقه های بلند ذرت
فرو روم در تنه ی درختی که
حوالی خانه ی توست
تنه ی درختی که بدنه ی کشتی است
پاروهاست
میز تحریری که بر آن می نویسی
حالا ترس
بر حوله و پیراهن های پشمی نشسته
و با انگشت پاهایم بازی می کند
شبحی که در اشیاء خانه نفوذ می کند
با آنها یکی می شود
انگار وردی نخوانده باشی
و ناشناخته ها ظهور می کنند
از هر پیراهن صدایی شنیده می شود
از هر شانه سر
دندانه ای گم می شود
و باله های سرخ و طلایی
بر خلاف جهت آب حرکت می کنند
انگار کودکی در ساحل
قلعه های ماسه ای می سازد
و تو برای نجات دادنش به دریا می روی
کودک خانه های ماسه ای را رها می کند
و به سمت کلبه ای می دود
که سال ها کسی در آنجا نیست
وقتی به شهر می روی
سایه ها قد می کشند در کنج های اتاق
روی پرده ها
می دوند از این سو به آن سوی خانه
ته سیگارهایشان را در گوشتم خاموش می کنند
وقتی نگاه نمی کنم
پشت سرم ایستگاهی می شود
پر از چمدان
و مسافرانی که با هم حرف می زنند
همین که به سمتشان بر می گردم
ایستگاه
اتاق خواب کوچکم می شود
و مسافران ,
عروسک ها , در , کتابخانه
ساعت را روی زمان آمدنت
کوک می کنم
عقربه ها دور باله های سرخ و طلایی می چرخند
و کشتی در مرکز جهان
لنگر انداخته است
انگار وعده ای نداده باشی
و من هر روز تا وسط اقیانوس
می روم
و بر می گردم
کتایون ریزخراتی | شعرهای من | (۱۳) حرفی بزن »



