روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین

کابوس

جمعه ۱۴ فروردین ۱۳۸۸


برای تینای کوچکم


نیامدنت مثل آمدنت
از میان علف های خیس می گذرد
چیزی از ماه آویزان است
مثل پاهای لاغر پسرکی که
بال های نقره ای داشت

نحستین ستاره
تو را فریب داد
به ماه دروغ گفتیم
و برای همه ی مرده ها
شمع روشن کردیم

باید پیر شدن ام را
نزدیک غروب می دیدی
وقتی دست هایم بسته بود
و عقربه ها به گونه هایم چنگ می زدند
باید صدای فلوتی را می شنیدی
که در شبی بلند
آواره بود

دور شدن ات را ندیدم
تا لحظه ای که صدایت محو شد
پروانه ای سفید را به یاد می آورم
که به باد چسبیده بود

کسی صدای تو را تقلید می کرد
مردی که بر ماه نشسته بود
و پاهای لاغرش را تکان می داد
انگار در همه ی آن شب ها دروغ گفته بود

هیچ چیز زخم تو را التیام نخواهد داد
پروانه ها از غنچه های کاغذی بر می خیزند
از برکه ها
فقط صدای چکه چکه ی خون می آید

مرا ببخش اگر در را
به اندازه ی عقربه های ساعت گشودم
ببخش اگر به کابوس های عصر اعتماد نکردم
اگر مرد
از سایه روشن می آمد
مرا ببخش که بال های نقره ای نداشت

وقتی آرزوها در مسیر مخالف می وزند
آشفتگی موهایت را فراموش می کنی
فراموش می کنی در فصل چندم به دنیا آمدی
و مرد که بال های نقره نداشت
بیش از سهم خود ازشاخه ها سیب چید

به فراموشی فکر می کنم
اتاقم در لکه های کوچک خون شناور است
حالا کفشی سرخ به پا داری
علف های خیس را کنار می زنی
و زمان را به عقربه های ساعت می سپاری

۹ دیدگاه

  1. صالح دُروند on ۱۶/۰۱/۱۳۸۸ at ۰۷:۰۴ (Reply)

    سلام!
    خوبید؟
    شعر خوبی بود، خصوصاً تصویر فوق العاده ای که در سطرهای سوم و چهارم خوندم..

    1. کتایون ریزخراتی on ۱۶/۰۱/۱۳۸۸ at ۱۲:۵۱ (Reply)

      سلام و سپاس

  2. Hamed rahmati on ۱۸/۰۱/۱۳۸۸ at ۱۸:۰۰ (Reply)

    با درود

    به کتایون عزیز

    این شعرها رنگ و بوی خاصی دارد.

  3. آرش نصرت اللهی on ۲۰/۰۱/۱۳۸۸ at ۱۰:۲۶ (Reply)

    با درود!
    ۲ تا ۳ شعر را برایم میل کنید لطفن! تا یک هفته، برای چاپ در نشریه ی ارمغان فرهنگی می خواهم.
    شعرهای تان را می خوانم و رابطه ی خوبی برقرار می کنم. . . در وبلاگ من لینک هستید، شما هم اگر . . . ممنون.

  4. A$RA on ۲۹/۰۱/۱۳۸۸ at ۰۹:۴۵ (Reply)

    :) قشنگ بود

  5. شاه خاموش on ۰۲/۰۲/۱۳۸۸ at ۰۵:۰۱ (Reply)

    عقربه های لعنتی ساعت،خود خود زمان هستند.

  6. سیامک برازجانی on ۱۲/۰۲/۱۳۸۸ at ۲۱:۳۶ (Reply)

    سلام خانم
    به من هم سر بزنید.
    … و آوارگی کاش

    چرخی زیر پایم گذاشته بود

    تا کوزه ای در موهایت می نهادم

    تا جهان مردانه

    همیشه تشنه گیسوان تو باشد

  7. آزاده دواچی on ۲۰/۰۲/۱۳۸۸ at ۱۶:۴۲ (Reply)

    دوست مهربان و شاعر عزیز شعر زیبایی بود انگار از خاطر ه ای حرف می زد که برای من آشنا بود خاطره ای دوست داشتنی . واقعا لذت بردم موفق و پیروزباشید. راستی سایت شما را با اجازه لینک کردم .

  8. علی ساروی on ۰۱/۰۳/۱۳۸۸ at ۱۸:۴۵ (Reply)

    شعرهای قابل تعمقی بودند.بااحترام

دیدگاه‌تان را بنویسید: