روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین

استوا

جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

طرف تو
برف می بارد
قهوه ی سیاه سفارش می دهی
گوشی ات روی دیوار چین به لرزه در می آید
انگشت ات  قایقی را در اقیانوس آرام غرق می کند

طرف من
روز است
چای دارچین سفارش می دهم
باید ستون فقراتم را به حالت اول برگردانم
زیر سیگاری  میان مان
از تنه ی درختی در استواست

زمین به دور خودش می چرخد
فنجان ها و فندک و
قدم هایمان  به هم نزدیک می شوند
کوه ها محو می شوند
مه رفته است

حرف می زنیم
و زمین
میز کافه ای است
در خیایان هفت تیر
که از چرخش باز نمی ایستد

آخرین مشتری های کافه ایم
که زمین را ترک می کنیم
همانطور که می چرخیم
با سرخوشی
در حالیکه خطوط لب هایمان
بر فنجان ها
نقش بسته است

۸ دیدگاه

  1. nima on ۲۵/۰۲/۱۳۸۸ at ۰۷:۲۲ (Reply)

    کتی جان این شعر رو خیلی دوست داشتم.
    بی شک از این پس کافه کهن بی خاطره ی این شعر غیرممکن خواهد بود.

    1. کتایون ریزخراتی on ۲۵/۰۲/۱۳۸۸ at ۱۱:۳۷ (Reply)

      نیما ی نازنین

  2. تور on ۲۶/۰۲/۱۳۸۸ at ۱۴:۰۴ (Reply)

    هم این شعر و هم شعر قبلی که ترجمه بود شعرهای قوی و خوبی بودند….استوا ازدلچسپ ترین کارهای شما بود…خسته نباشید

  3. reza on ۲۸/۰۲/۱۳۸۸ at ۱۹:۱۲ (Reply)

    کاش هنجارگریزیهای معنایی زیبایتان به عناصر برونی زبان شعرتان تسری پیدا می کرد. گاهی با همه ی زیبایی در تصویرسازی ها و فضاپردازیها منطق نثر بر شعرتان غالب میشود. برقرار باشید!

  4. یلدا on ۲۹/۰۲/۱۳۸۸ at ۱۳:۵۱ (Reply)

    می دونید شعر هایتان قشنگند ولی عین یه گل زودپرپر می شوند نمی شه نگهشان داشت. بیان چیزی نیست حتی خودش گونه ای کنار هم قرار گرفتن ۴ تا کلمه ی قشنگه. زود پژمردهخواهد شد.

    1. کتایون ریزخراتی on ۲۹/۰۲/۱۳۸۸ at ۱۹:۱۱ (Reply)

      یلدا ی عزیز از اظهار نظر صمیمانه ی شما سپاسگذارم . با مروری بر یادداشت شما به این نتیجه رسیدم که وجود یک پیام مفهومی و نیز انسجامی که محصول روایتی کلاسیک در شعر است باعث می شود
      گلبرگ های شعر من در خوانش شما پرپر نشود اما از دری که من وارد جهان شعر می شوم این هر دو المان باعث پرپر شدن شعرم خواهد شد . آنچه شما می خواهید گلی است که در دستتان بپاید اما آن شیوه ی باغبانی که در آن گل های خوانش شما می رویند زمین مناسب و شیوه ی مناسب برای بذر گل های شعر من نیست . ما در دو سوی متفاوت ایستاده ایم . من منظر شما را می شناسم و می فهمم و از شما می خواهم که از منظر مفهوم گریز سیال من هم به کلمات ام نظر اندازید . با سپاس کتایون

  5. یلدا on ۳۱/۰۲/۱۳۸۸ at ۰۷:۴۳ (Reply)

    ای کاش می توانستیم انتقاد پذیر باشیم و فرصتی به خود دهیم و اندک زمانی به حرف دیگران فکر کنیم تا کمی بهم نزدیک تر شویم و هیاتی واحد تر شکل بگیرد، اما خود رایی…
    این من نیستم که که گلی(شعر)کشت میکند که شمایید و گرنه ادعایی می کردم.پیشنهاد می کنم با هم به این قضیه-خیلی کلی- دقت کنیم:هر پدیده ای که به وجود می آیددر درون خود دارای انسجام است (که به صورت نظم وهماهنگی دیده می شود)و این انسجام به شکلی غیر مستقیم بیان کننده ی مفهوم،معنی و یا حسی خواهد بود. آنچه تو از گفته ی من خیلی سریع برداشت کردی، فکر بیان پیامی برتر به دیگران است. نه، متاسفانه در بستر هنر امروزین ما به غلط این برداشت دیده می شود. مفهوم و معنی را ما از برخورد با یک پدیده نه لزوماً هنری در می یابیم اما چون بیان آنچه خوشایندمان شده از آن مفهوم را به راحتی نمی توانیم ارائه دهیم تنها می گوییم:من از این خوشم می آید مهم نیست که چرا.
    در آنچه از آن خوشت می آید غرق شو و دلیلش را بیاب و ارائه کن نه آنکه همه زیبایی ها را کنار هم بگذار و شعر بگو.سعی نکن که دوست داشته باشی همیشه از تو تمجید شود این طور تنها استعدادت تباه خواهد شد.

  6. روشنایی on ۱۱/۱۰/۱۳۸۸ at ۲۱:۲۸ (Reply)

    واقعا شعر ها تون زیباست
    این شعر هم عجیب به دل من نشست
    به روشنایی هم بیا
    خوشحال می شم نظرتون رو بدونم.
    مرسی.

دیدگاه‌تان را بنویسید: