سکوت را حمل می کنم
تفنگ هایشان را به سمت ما گرفته بودند
یکی از میان مان فریاد زد :
مرگ
و صدایش در دهان ها پیچید
به من نگاه می کردند
به پرچم دامن ام
که پاره پاره بود
به جهان زیر قدم هایم
به پوستم که تاریک شده بود
آماده ی مبارزه بودم
و عقب عقب می رفتم
از خرگوش ها
استخوان های صورتی بر جا مانده بود
از خواهرم
زنی که زیبایش را پنهان می کرد
به عقب بر می گشتم
با صدای کسی که فریاد زد مرگ
و گورستان بیدار شد
نمی توانی اندوه گم شده در تاریخ را احضار کنی
نمی توانی آنقدر برقصی
که دامن ات پرچمی شود
و سربازان
بالغ
به خانه برگردند
چراغ ها را می شمارم در مسیر رودخانه
لنگه کفش های رها شده را
انگار تو را جستجو می کنم
خیابانی را جستجو می کنم
که به قلب شهر باز شود
تا به همه ی کوچه ها خون برساند
گلوله از کنار گوش هایمان می گذرد
تو را در
سردخانه ها
گورستان ها
در سنگرها ی گوشه های خیابان ها پیدا نمی کنم
در ردیف زنده ها
زخمی ها
پشت کلاشینکف ها
نیستی
در سکوت
زباله های شهرم را جابجا می کنند
بی اسلحه در خیابان ها راه می روم
بی سلاح
سکوت را حمل می کنم
حتی وقتی می میرم به تو فکر می کنم
ترس
از سوراخ سوزن می گذرد
باتوم ها از سوراخ سوزن می گذرند
برای خواهرم که دیر به خوابگاه می رسد
گریه می کنم
اتوبوس ها شعله ورند
سطل های زباله
شعله ورند
و کف خیابان پر از تکه پاره های مبارزه است
پوست ات در آتش خیابان ها شعله ور است
انگار بر آسفالت ها
خون مشتعل پاشیده اند
به من نگاه می کنند
به دامن ام که پرچمی است
و دهان ام
که سکوت را به سمت شان نشانه گرفته است





و صدای فربادم را کلاغی با خود به سیاهی ها می برد …
دلسوخته مردی ، ازلی می خواهیم/ از جنس عدالت علی می خواهیم
حرف دل هر چه عاشق این است آری/ ما میرحسین موسوی می خواهیم
تولدت مبارک
تولد شاعر مهربانم مبارک باشه..آرتین را ببوسید…ماهها منتظر بودم این روز بیاد..
سلام سایت زیبایی داری دوستم سایت شما رو بهم معرفی کرد ازش ممنونم
موفق باشی و سبز
سلام خانم شعرای زیبایی داری
سلاح ما سکوت است که نشانه می رویم به سوی دشمن.
سلام
شعر بسیار زیبایی بود
.
.با نون اگر نان نباشد منتظر شما هستم
(شعری برای ندا)
بر عکس همه که شعر های مناسبتی شان آبکی در آمده این
شعر شعر جانداری بود و شاید حتی زیباترین شعری که از شما خوانده ام
با اینکه شعر بلندی بود اسیر تکرار و پرگویی نشده بود. چند جا مسیر شعر بریده می شد اما این برشها خوب هاشور زده شده بودند و طوری بود که توی ذوق نمی زد. چیزی که در این شعر بود و نظرم را جلب کرد این بود که ترکیب بسیار متناسبی بود از مقولات عینی و ذهنی . یعنی هم به عینیات و مختصات خاص شلوغی های اخیر اشاره می کرد و هم استعارات شاعرانه و ذهنینت و دیدگاههای شاعرانه ی شاعر در آن نمودار بود و این دو جریان چنان در هم تافته شده بودند که حاصل کار یکدست اما دو بعدی بود.
خانم ریز خراتی من در بلاگتان هم برای دو تا از شعرها نظر گذاشتم . اگر فرصت کردید سری هم به وبلاگ من بزنید منتظر نظرتان هستم
موفق باشید
سلام خانم ریزخراتی اجرای این شعر را در کنگره شعر آتشی در بوشهر برگذار شد از شما شنیدم ، خیلی لذت بردم و از شانس خوبم بعد از اتمام کنگره شمار را در محوطه دیدم و خدمتتان آمدم و آدرس این سایت را از شما گرفتم . درود بر شما