روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین

زمین چشم هایش را پوشاند

شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۸

دو طرف خیابان
پر بود از سربازان چوبی
با روبان های سیاه
در چشم هایت تصویر رودخانه ای شنا می کرد
هر کسی می توانست به ماهی ها بیندیشد
اما من به قایقی می اندیشیدم
که از مرز می گذشت

گفتی سرت را میان گل های زرد و نیلی دفن کنند
می ترسیدم دستم میان پاهای اسب
گیر کند
می دیدم که آن ها را از میدان ها دور می کنند
زمین می سوزد
و بوی علف سوخته
اسب ها را رم می دهد

چگونه او را به خانه بر گردانم
با گلوله ای که میان جمجمه اش نشسته
و خون که راه های بینی و دهان و
جنگل ها را مسدود می کند

هر کسی می توانست به مرگ بیندیشد
اما من دهانی را جستجو می کردم
که لحظه ی بعد بازتر شود
و جهان پر ازعطرهای غریب بود

خون در رگ های روسری ام جاری شد
از موهایم چکید
می خواستم زنی را نجات دهم که آن طرف خیابان
تا مرگ می رفت
و زمین
پر از پاها و پوتین ها بود

صدای کودکی در سرم می پیچد
که دست هایش را به علامت تسلیم بالا برد
و روبرو رگبار گلوله بود
دست هایش یکی یکی افتادند
انگار برگ درخت ها بودند
و زمین
چشم هایش را با آنها می پوشاند

هر کس می توانست برگردد
اما من آغوشی را جستجو می کردم
دهانی نیمه باز
کسی که از مرز می گذشت
و پشت سرش
حصار آتش بود

خون از موهایم می چکید
نمی توانستم به آن کس که می رود
دسته گل سفید بدهم
نمی توانستم پاهایم را تا ابد در آب رودخانه نگه دارم
و ماهی ها یکی یکی روی آب آمدند

۳۶ دیدگاه

  1. مریم on ۰۱/۰۶/۱۳۸۸ at ۱۹:۳۱ (Reply)

    آخرش محشر بود گر چه کلن خوشم نیومد! باید برای ابراز عقیدم عذرخواهی کنم؟ اونقدر این اتفاقات دردآور بود که کلمات مثل بغض گلو رو گرفت. اما اینکه بلاغت شعر رو داشته باشن اون…
    واقعا آخرش محشر بود

  2. مریم on ۰۱/۰۶/۱۳۸۸ at ۱۹:۳۴ (Reply)

    آخرش محشر بود گر چه کلن خوشم نیومد! باید برای ابراز عقیدم عذرخواهی کنم؟ اونقدر این اتفاقات دردآور بود که کلمات مثل بغض گلو رو گرفت. اما اینکه شعر باشن…
    شما به دوام آوردن شعر اعتقاد دارید؟
    واقعا آخرش محشر بود.ممنون

  3. آزاده دواچی on ۰۴/۰۶/۱۳۸۸ at ۰۵:۲۴ (Reply)

    کتایون عزیز شعرت سرشار از گفتنی ها بود ممنون زیبا بود و بازهم می خوانم

  4. سید خندان on ۰۶/۰۶/۱۳۸۸ at ۰۷:۰۷ (Reply)

    می ترسیدم دستم میان پاهای اسب
    گیر کند
    می دیدم که آن ها را از میدان ها دور می کنند
    زمین می سوزد
    و بوی علف سوخته
    اسب ها را رم می دهد

  5. ارمیتا on ۰۶/۰۶/۱۳۸۸ at ۱۳:۳۷ (Reply)

    زیبا بود

  6. ح on ۰۷/۰۶/۱۳۸۸ at ۰۸:۱۷ (Reply)

    خوب بود ممنون

  7. عه تا on ۰۹/۰۶/۱۳۸۸ at ۱۸:۳۵ (Reply)

    کتایون ریزخراتی عزیز سلام
    نتایج نظر سنجی شاعران برگزیده وبلاگنویسان شعر وا ادب اعلام شد
    بخاطر بذل توجه از شما متشکرم

  8. میخوش on ۱۲/۰۶/۱۳۸۸ at ۰۵:۴۹ (Reply)

    سلام
    خواندمت

  9. ramin on ۱۷/۰۶/۱۳۸۸ at ۰۱:۱۶ (Reply)

    زبان شعرتان تحت تاثیر جریاناتی است که پیش آمده که روح هر انسان آزاداندیش را آزرده میسازد شعرتان تلخ وشبیه کابوسی است که میبینم البته اگر بخوابم

  10. ترتیزک on ۲۲/۰۶/۱۳۸۸ at ۱۳:۴۴ (Reply)

    ادرس تهیه کتابتان را عنایت بفرمایید.

    1. کتایون ریزخراتی on ۲۴/۰۶/۱۳۸۸ at ۱۰:۴۲ (Reply)

      سلام انتشارات آهنگ دیگر و نشر چشمه

      1. حبیب شوکتی on ۳۰/۰۸/۱۳۸۸ at ۰۲:۰۸ (Reply)

        خانم ریزخراتی سلام
        شعرهای‌تان را بسیار دوست می‌دارم. هرزه‌گی انواع فراوان دارد یکی‌اش هم این‌ست که اهالی‌ اینترنت که بعضی‌شان برای رفع بی‌کاری شعر هم می‌خوانند بدون داشتن دانش برخورد فرهنگی با حاصل کار شاعری به نقد شعرش می‌پردازند که برای خواننده‌ی علاقمند غذاب‍‌آور است . نمی‌دانم چه اصراری‌ست که خواننده‌ی یک شعر حتمآ منتقد شعر هم باشد . لطفآ این کار را برای کسانی که متخصص هستند بگذارید! زمان موقع دست‌ به قلم شدن و نقد شعر کردن را به ما خواهد گفت با خودمان صادق باشیم.
        مدتی‌ست این سایت را منفعل می‌بینم و همچنین کم‌تر در وازنا می‌بینم‌تان. امیدوارم خوش خبر باشید.

  11. حسین طوافی on ۲۸/۰۶/۱۳۸۸ at ۲۳:۵۹ (Reply)

    روایتی ملموس از حادثه در شعر
    و شعر در بطن ِ حادثه

    خواندم و دیگر بار نیز….

  12. سهیل نصرتی on ۰۱/۰۷/۱۳۸۸ at ۰۰:۳۰ (Reply)

    روزی در پیری

    آنقدر لرزش دست می گیریم

    که هیچ سایبر شاتی هم نمی تواند

    بی چروک

    بگیردمان

  13. محمد امین عابدین on ۱۲/۰۷/۱۳۸۸ at ۱۱:۴۲ (Reply)

    شعری که زندگی را روایت می کند…

  14. سلام همسایه های 5 on ۱۸/۰۷/۱۳۸۸ at ۱۷:۳۹ (Reply)

    سلام.شعر هات همه زیبا بودند.به شعرهای من هم سر بزن

  15. ی ه .. ره گ ذر ..حسین صولتی on ۱۹/۰۷/۱۳۸۸ at ۱۵:۱۱ (Reply)

    با درود … بانو ریز خراتی …
    در سایت وازنا .. چند تا از سرو ده هایتان را خواندم … اتفاق مرا تا اینجا کشایند و شاید هم کنجکاوی و که هر دو به فالی نیک می گیرم …
    سروده تان کمی طولانی نمود ..در نظرم و میشداتفاقات سروده را کمی ملموس تر تاشکل تازه ایی از گفتار کشانید در برایندی خلاقانه . کمی لحظهه هایی که سروده در انهاحضور دارد کمی درد ناک می نمایند و برای ابراز احسا سات خود .. شاعر احتیاج به مانور بیشتری در میانه و خروجی سروده دارد … ولی اینکار باعث شده سروده ی زیبای شما در بعضی سطور ..پهلو به پهلوی نثر حرکت نماید … و به نظرم این نوع سرودن. و روایتی شدن به کار لطمه میزند و مخاطب از حسی شاعرانه که باید در سروده رخ بکشد . و نیست دل ازرده به دنبال … نقطه اییکه سروده در ان پایانم ی یابد .. تا شا ید راه گریزی بیابد … و در اخر انچه می ماند سروده ایست که ارتباط خوبی ندارد .. با خواننده .. تا حتی برای لحظهاتی در ذهن مخاطب ماندگاری و لذت خوانش را به تکرار بنشینند ….
    سربازهای چوبی

    با روبان های سیاه
    در چشم هایت
    تصویر رودخانه ای شنا می کرد

  16. ی ه .. ره گ ذر ..حسین صولتی on ۱۹/۰۷/۱۳۸۸ at ۱۵:۱۵ (Reply)

    بانو ریز خراتی یک سوال .. اگر امکان دارد .. تلفن شرکتی را که برای شما سایت را طراحی نموده در اختیار بنده قرار دهید سپاسگزار میشوم …
    راستی در کامنت نظرات من چند اشتباه و یک کلمه تکراری داشته ام انرا ویرایش نموده بعد به نمایش بگذارید .. سپاسگزارم .. و شرمنده که سروده زیبای شما را اینچنین نقد نمودم ..
    عذر خواهی مرا بپذیرید …

  17. ی ه .. ره گ ذر ..حسین صولتی on ۱۹/۰۷/۱۳۸۸ at ۱۵:۱۹ (Reply)

    با درود … بانو ریز خراتی …
    در سایت وازنا .. چند تا از سرو ده هایتان را خواندم … اتفاق مرا تا اینجا کشایند و شاید هم کنجکاوی و که هر دو به فالی نیک می گیرم …
    سروده تان کمی طولانی نمود ..در نظرم و میشداتفاقات سروده را کمی ملموس تر تاشکل تازه ایی از گفتار کشانید در برایندی خلاقانه . درست است که لحظه هایی که سروده در انهاحضور دارد کمی درد ناک می نمایند و برای ابراز احسا سات .. شاعر احتیاج به مانور بیشتری در میانه و خروجی سروده دارد … ولی اینکار باعث شده سروده ی زیبای شما در بعضی سطور ..پهلو به پهلوی نثر حرکت نماید … و به نظرم این نوع سرودن. و روایتی شدن به کار لطمه میزند و مخاطب از حسی شاعرانه که باید در سروده رخ بکشد . و نیست دل ازرده به دنبال … نقطه ا یی ست که سروده در ان پایان می یابد .. تا شا ید راه گریزی بیابد … و در اخر انچه می ماند سروده ایست که ارتباط خوبی ندارد .. با خواننده .. تا حتی برای لحظهاتی چند در ذهن مخاطب ماندگاری و لذت خوانش را به تکرار بنشینند ….
    سربازهای چوبی

    با روبان های سیاه
    در چشم هایت
    تصویر رودخانه ای شنا می کرد

  18. داوود مالکی on ۲۳/۰۷/۱۳۸۸ at ۰۹:۳۳ (Reply)

    سلام کتایون خانم زیبا بود همیشه زیباست فقط کافیه دست دراز کنی و لمسش کنی مث شعرهاتو که من لمسیشون کردو پس بیا و منو فقط نگاه کن با شعر به روزم

  19. شهاب مقربین on ۰۲/۰۸/۱۳۸۸ at ۰۷:۱۰ (Reply)

    نمی توانستم به آن کس که می رود
    دسته گل سفید بدهم

    زیبا بود

  20. ذوالفقار شریعت on ۱۰/۰۸/۱۳۸۸ at ۱۶:۴۱ (Reply)

    سلام
    هرچند اتفاقی ولی خوشحالم که شعرهایتان را دیدم و خواندم این شعر اخیر برایم جالب بود . یکی از خصوصیات بارزش این بود که خواننده ناچار به ادامه ی شعر تا پایان است ولی این شعر پایان ندارد چون فکر سیال مخاطب را همچنان به حرکت و اندیشیدن وا میدارد . تصاویر مملو از کدهای آشناست . و روایی شعر علاوه بر کارکرد ادبی بعنوان بیان کننده یک برهه از تاریخ زمان شاعر در اینده نیز کاربرد خواهد داشت . از آشنایی با شما خوشحالم و دعوتتان می کنم به بازدید از وبلاگم .

  21. ramin on ۱۴/۰۸/۱۳۸۸ at ۰۲:۱۱ (Reply)

    سلام بانو
    با خواب زمستانی به روزم

  22. تئل ناز زنگانلی on ۱۴/۰۸/۱۳۸۸ at ۰۸:۲۰ (Reply)

    ساغ اول. یورولمایین. ال قولوز آغریماسین.

  23. آرش شفاعی on ۱۶/۰۸/۱۳۸۸ at ۱۰:۴۰ (Reply)

    از این اتفاق توی شعر خیلی لذت بردم: صدای کودکی در سرم می پیچد/که دست هایش را به علامت تسلیم بالا برد
    و روبرو رگبار گلوله بود/دست هایش یکی یکی افتادند
    انگار برگ درخت ها بودند/و زمین/چشم هایش را با آنها می پوشاند

  24. حسین میدری on ۱۸/۰۸/۱۳۸۸ at ۱۹:۲۵ (Reply)

    سلام کتایون خانم!
    سلامی از کرانه ی پر ترانه ی خلیج پارسیان پارسا تا بلندی های بادگیر اقلیم مهربانی تان،
    وب و شعرهای زیبایی دارین،
    شما را به لینک دوستان افزودم،
    به نوشیدن چند جرعه دوبیتی دعوتید،
    سرافراز
    بمانید تا هماره…

  25. ناما جعفری on ۰۱/۰۹/۱۳۸۸ at ۱۷:۰۲ (Reply)

    این شعر را برداشتم

  26. شبا.یز on ۰۴/۰۹/۱۳۸۸ at ۰۸:۵۴ (Reply)

    درود
    از شعر خوانی دومتان در کنگره ی شعر آتشی لذت بردم. لذتی دردناک… آیا امکان دارد در قالب یک یادداشت تجربه اتان بابت حضور در بوشهر و کنگره ی آتشی و فضای آنجا را روایت کنید؟

    1. کتایون ریزخراتی on ۰۶/۰۹/۱۳۸۸ at ۱۳:۲۸ (Reply)

      دوست عزیز شباویز
      سر فرصت یادداشتی خواهم نوشت

  27. حسین میدری on ۰۵/۰۹/۱۳۸۸ at ۰۹:۴۶ (Reply)

    سلام و درود بی پایان..

    “یک ساحل پر از شعر” با شش دوبیتی بروز شد،
    من و امواج خلیج واژه ها، آمدنتان را بی تابانه چشم به تلاقی آبی ها دوخته ایم،
    نظرات گرانبهایتان در ذهن لحظه هامان خواهد ماند…

  28. علی اسداللهی on ۰۵/۰۹/۱۳۸۸ at ۱۱:۳۸ (Reply)

    تبریک می گم حضورت رو در فینال جشنواره شعر زنان کتایون عزیز. امیدوارم بیشتر بر قله ها ببینمت.

    من هم کتابم رو با آهنگ دیگر دادم برای حروفچینی.دعایمان کن مجوز بگیرد!

    راستی قضیه چیست؟ سر نمی زنی!

    اسداللهی.

    1. کتایون ریزخراتی on ۰۶/۰۹/۱۳۸۸ at ۱۳:۲۷ (Reply)

      جناب اسداللهی ممنون
      و امیدوارم کتابتان مجوز بگیرد

  29. حامد رحمتی on ۰۵/۰۹/۱۳۸۸ at ۲۰:۵۱ (Reply)

    سلام

    کتایون عزیز پیش تر هم این شعر را خوانده بودم منتظرم ببینم بالاخره چه می شود ؟ دوست دارم جایزه را تو ببری چرا که لیاقتش را داری البته جزو ۵ نفر بودن به مثابه این است که در قسمت پایانی سلایق داوران اعمال می شود با این حال خوشحالم

    1. کتایون ریزخراتی on ۰۶/۰۹/۱۳۸۸ at ۱۳:۲۶ (Reply)

      ممنون حامد عزیز

  30. سپهر on ۰۸/۰۹/۱۳۸۸ at ۱۴:۰۳ (Reply)

    من
    از صدای یک روانی
    پخش می شوم…………..
    .

  31. محمد قربان پور ( آشِنا ) on ۱۰/۰۹/۱۳۸۸ at ۱۸:۱۰ (Reply)

    سلام

    دید قشنگی داری و تصوراتت رو خوب نقاشی میکنی .. اگر گاهی از بعضی واژه های ثمین تر استفاده کنی ، اشعارت بسیار سنگین تر و وزین تر میشه :)

    یا هو

دیدگاه‌تان را بنویسید: