خون و آرزو
به سطحی دوار چسبیده ام
چاقوهایت
یکی یکی دور تنم بر دایره می نشینند
مماس بر پوستم می گذرند
خون بر پرده می پاشد
با چشم های بسته شلیک می کنی
روح من
بر لبه ی همه ی پنجره ها راه می رود
و مرز میان کابوس و واقعیت را می شکافد
شبیه دختر بچه ای
که روی تخته سیاه با گچ
آدمک های باریک می کشد
و به جای چشم ها نقطه می گذارد
شک می کنم به زنی که پشت پرده
لذت می برد از تماس چاقوها
از ترس
تو دوری
و چاقوهایت
با برف می بارد
آرزو کردم
خون بر برف ها جاری شود
کابوس ها پس از تو
بر اسب ها نشستند
اسب ها سیاه بودند
و من از کابوسی به کابوس دیگر قدم می گذاشتم
موهایم را به رودخانه می سپردم تا شب ادامه یابد
و شب گم می شد
از چاقوها فرار می کردم
تن فولادیشان در دستم بود
آن ها را به من بخشیده بودی
تا کابوس ها را ادامه دهم
درهر درخت
سکوت می کردم
انگار کسی در درخت انتظار می کشید
و درخت به اندازه ی سکوت من از میوه دور می شد
به درخت می چسبیدم
و چاقوها می بارید
برگ های پاییزی
و تو که آنقدر دور بودی
تا فقط درد
لذت بخش شود
دروغ گفته بودم
و کابوس ها کمی پیش از رفتن تو آغاز شدند
باید از اسب های سفید
از آرزوهای من می گذشتی
باید چاقوهایت را مستقیم شلیک می کردی
آنوقت مرد خوشبختی می شدی
دایره می ایستد
و زن
در خون و آرزو
متوقف می شود




سلام دوست برگ وارم
چشم دیگرم را به تر به بین
دخترک با گونههای سرخ گُلی
گل سرخ میچیند
شرحی بر گل سرخ مینویسم
غزل میشود…
*
دوباره چای تلخ.
درود دیر نمی شود برای ننوشتن یادداشت درباره ی کنگره ی آتشی و حضورتان در بوشهر
سلام خانم ریزخراتی
شعر زیبای شما سکوت را حمل می کنم بسیار زیبا و تاثیر گذار بود. آن را در بوشهر خواندید. با اجازه شما آنرا در تمرین مدارا(وبلاگ شخصی خودم) آوردم.
سلام.با شعری تازه از خودم به روزم و منتظر نقد و نظر شما
با احترام:
رضا یوسف زاده تهرانی
سلام.شعرهایتان زیبا، تاثیر گذار و … نمی دونم چه اصطلاح دیگه ای رو بگم چون اصولا من شاعر نسیتم ولی هر وقت که بتونم شعر می خونم. قطعاتی رو که در کنگره شعر آتشی خوندید، انتخاب خوبی بود. امیدوارم که بتونم یک روز با کمک شما، کاری رو که دوست دارم برای آتشی انجام بدم، بدم. سبز باشید.
سلام
مثل همیشه زیبا و تاثیرگذار.