روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین

وقتی هنوز جوانی

جمعه ۲۷ آذر ۱۳۸۸

paintforkaty
وقتی هنوز جوانی و
ناخن هایت برق می زنند،
به تکان دادن  انگشت هایت ادامه بده.
حالا که روی جهانی کوچک نشسته ای
و آرزوها دور کمرت می چرخند،
مثل حلقه ای انسانی
که زن های رنگین پوست شکل داده اند
کافی است لیوان شیری  از دستت بیفتد.
تو فقط صورت هایی با ماسک های سفید می بینی

هر شب
قطاری از میان دهانت می گذرد
دندان هایت بر ریل ها می سایند
می ترسم بیدارت کنم
و مردی خودش را به بیرون پرتاب  کند

ای کاش می توانستم آن‌ها را محو کنم
وقتی باران سیل آسا می بارد
و پشت پنجره
هنوز جوان هستی و
باران که  بر صورت ات ضرب می گیرد
آوازش بلند تر از پیانویی است
که نیمه شب ها
پسری با صدایی غمگین می نوازد.

نزدیک تر که می آیی
می توانم جای بوسه ی مارها را ببینم
می توانم آن ها را بشمارم
کاش قارچ ها آن‌قدر زیبا نبودند
ای کاش این‌چنین زیبا نبودی

امروز صبح
بعد از رفتن تو
قفسه های یخچال را دستمال کشیدم
ته سیگارها را دور ریختم
روبروی جای خالی ات چای خوردم
باران قطع شده بود
خیابان ها را شسته بودند
تو ظهر برمی گردی
و من در سال هایی دفن شده ام
که سر کلاس
آناتومی گردن و تنهایی و جوانی ات را ترسیم می کردی
درد مهره هایت را حس می کنم
مادرم را باور می کنم
که با پاکت های میوه و شیر
از پله ها بالا می رود
و جوانی اش در بیداری ام سرگردان است

ای کاش می توانستم همه چیز را عوض کنم
پیراهن ها را دور بریزم
شغلم، رشته ی تحصیلی ام
ساعت خوابم،  قرص هایم را عوض کنم

کاش زمان آرام می گذشت
گاه به پشت سر نگاه می‌کرد
و شیشه های خالی از عسل را به من بر می گرداند
می خواهم دوباره زنبور بگیرم
کاش به عقب نگاه نمی کردم و
هیچ خیابانی دست‌انداز نداشت
ای کاش ماشین ها آینه ی بغل نداشتند

وقتی هنوز جوانی می توانی ریسک کنی
عشق مردی را قبول کنی که دو برابر تو سن دارد
یا عاشق پسر بچه ای باشی
که سر پیچ ها تند می راند
و نمی داند ناخن هایت
برق نمی‌زنند
زمان به شتاب می گذرد
مثل خیابانی  که پشت سر می گذاریم
و همیشه کسی پشت چراغ قرمز
کیفش را از یک شانه به شانه ی دیگر می اندازد.

۳۴ دیدگاه

  1. محسن عمادی on ۲۸/۰۹/۱۳۸۸ at ۲۰:۰۷ (Reply)

    کتایون من
    زیبا بود.
    مرسی عزیزکم.

  2. یاسمن on ۲۹/۰۹/۱۳۸۸ at ۰۴:۰۶ (Reply)

    چقدر تصویر،
    چقدر تصویرهای خوب توی شعرت هست…

  3. حسین میدری on ۲۹/۰۹/۱۳۸۸ at ۱۰:۳۴ (Reply)

    هزاران هزار درود عاشقانه بر شما و واژه های شگفت اندیشتان!
    شعر زیبا و قابل تاملی بود..
    من و امواج خلیج و شالوها در “یک ساحل پر از شعر” با پنج دوبیتی جدید به روزیم و مشتاقانه چشم براه آفتاب مهرورزی هایتان، نقش گامهای رهنمودتان بر ماسه های خیس خاطره هامان خواهد ماند..

  4. حسین میدری on ۲۹/۰۹/۱۳۸۸ at ۱۰:۳۶ (Reply)

    راستی خانم ریزخراتی!
    شما را مدتهاست که به لینک دوستان افزوده ام…

  5. پویا عزیزی on ۰۱/۱۰/۱۳۸۸ at ۰۵:۴۱ (Reply)

    دوست داشتم این شعر را . موفق باشی.

  6. . on ۰۷/۱۰/۱۳۸۸ at ۰۹:۰۷ (Reply)

    من در سال هایی دفن شده ام
    که سر کلاس
    آناتومی گردن و تنهایی و جوانی ات را ترسیم می کردی

  7. واهه on ۰۷/۱۰/۱۳۸۸ at ۱۲:۵۳ (Reply)

    خانم ریزخراتی عزیز،
    خوشحال بودم که به سایت من سر زده بودید.
    حالا بیشتر خوشحالم، که من به سایت شما سر زدم
    و شعرهای ناب تان را خواندم.

  8. حسین میدری on ۰۷/۱۰/۱۳۸۸ at ۲۲:۴۶ (Reply)

    هشتم دی ماه هر سال، یادآورد تولد بزرگبانوی شعر پارسی “فروغ فرخزاد” است که با “تولدی دیگر”ش زندگی دوباره ای به شعر ما هدیه داد، نامش جاودانه پر فروغ باد…
    “یک ساحل پر از شعر” با سه دوبیتی به این مناسبت به روز است و چشم براه گامهای قدرشناستان…..

  9. حامد رحمتی on ۰۸/۱۰/۱۳۸۸ at ۱۶:۳۳ (Reply)

    سلام کتایون جان

    شعر زیبایی را خواندم مثل همیشه با شعری تازه احیا شده ام و تو را دعوت می کنم.

  10. فرشته on ۰۹/۱۰/۱۳۸۸ at ۱۹:۰۸ (Reply)

    چقدر عالی احساس و کلمه را در آمیخته اید.

  11. مصو on ۱۲/۱۰/۱۳۸۸ at ۱۹:۰۳ (Reply)

    فوق العاده بود و حتی از همیشه بهتر فقط یک نکته می ماند و آن هم شاید نتوان گفت که نقص است…به نظر من شعر سپید حداقل آن چیزی که دوستان درگیرش هستند و مخصوصا آنهایی که در قله اند فاقد آهنگی گوش نوازند کافی است همین شعر را در یک جمع صد نفره بخوانی و بعد از آن مایوس به خانه برگردی البته این نکته خیلی سلیقه ایست و باز تاکید می کنم که شاید نقص نباشد بستگی به انتخاب شاعر دارد و شاید همینکه در متن شاهکار به نظر برسد ارضایت بکند

  12. ramin on ۱۳/۱۰/۱۳۸۸ at ۰۱:۴۹ (Reply)

    سلام بانو
    شعر زیبایی ست.
    با عاشقانه ایی میهمان من باش

  13. مهدی علاقمند on ۱۶/۱۰/۱۳۸۸ at ۰۸:۵۳ (Reply)

    یک جور آه و حسرت دائمی در شعر موج می زند شاید این خصیصه مشترک تمام انسانهای آرمانگرا باشد البته شاید…

  14. iman rezaei on ۱۶/۱۰/۱۳۸۸ at ۱۶:۳۳ (Reply)

    salam katauone aziz
    ba arezoye moaffagheiyat baraye shoma

  15. parviz on ۱۶/۱۰/۱۳۸۸ at ۱۸:۴۷ (Reply)

    خیلی زیباست ومن کلی باهاش گریه کردم چون فقط من میفهمم تو چی میگی.

  16. علی اسداللهی on ۱۷/۱۰/۱۳۸۸ at ۰۵:۱۸ (Reply)

    کتایون عزیز شعرهایت را دوست می دارم…

    امیدوارم بر مسیری که می روی مستدام باشی…

    اسداللهی.

  17. آمنه on ۱۸/۱۰/۱۳۸۸ at ۱۸:۵۷ (Reply)

    سلام .شعرهایتان عمیق و زیباست .روح فردیتان در آن انعکاسی شفاف دارد آنچنانکه گویی تجربه ی زندگی ذهنی شما را تجربه می کنم !ممنون

  18. حمید رضا شروه on ۲۱/۱۰/۱۳۸۸ at ۰۶:۲۷ (Reply)

    داستان کوتاه

    پشت به دیوار روبروی آینه قدی شکسته ای که ………

    1. حمید رضا شروه on ۲۹/۱۰/۱۳۸۸ at ۰۸:۱۵ (Reply)

      این شعرم فحش می شود

      1. akbri on ۰۵/۱۱/۱۳۸۸ at ۱۶:۳۷ (Reply)

        خوشتر خوشم نمی خواهد)

  19. مسعود هوشمندی on ۲۱/۱۰/۱۳۸۸ at ۰۷:۴۸ (Reply)

    سلام خانم ریزخراتی
    خواندمتان با یاد خاطره ی کنگره ی شعر منوجهر آتشی
    وقتی که پایان غزل حرفی نمی ماند
    باید برقصم تا بیفتی برگ پاییزی
    با غزلی به روزم ومنتظر حضور سبزتان
    بدرود و درپناه بارون

    1. رویا شاه حسین زاده on ۱۲/۱۱/۱۳۸۸ at ۰۵:۴۸ (Reply)

      فوق العاده بود .
      مثل همیشه .

      لینکتان کردم با اجازه و دوستدار حضور تانم.

      یا

      ما رسم دلبری نمی دانستیم

      یا شما

      آیین

      دل

      داشتن .

      دلهایی که بردیم

      همه سنگ از آب در آمد

      و آب هم از آب تکان نخورد

      وقتی از خوابهای آهوانه

      پلنگ

      پریدید.

      عطر

      رمیده ی

      نافها را پس بدهید

      با سنگهای شما

      فقط

      می شود

      شیشه ی

      عطر فروشیهای

      فرانسه را

      شکست .

      ر-شاه حسین زاده

  20. شبنم آذر on ۲۱/۱۰/۱۳۸۸ at ۲۲:۴۲ (Reply)

    کتایون عزیز
    مدت ها بود کاری ازت نخوانده بودم
    .بعد از چاپ کتابت هم کتابت به دستم نرسید و فرصتی برای خواندنش دست نداد…
    ولی شعر هایت را اینجا از طریق وبلاگ آقای رحتمی دیدم و خواندم و می بینم که از زمان کارگاه آتشی شعر هایت حرکت خوبی به جلو داشته و وجه اندیشه در ان پررنگ تر شده .برایت آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم شعرت به عرصه های وسیع تری دست یابد…با مهر 

  21. قاسمی on ۲۵/۱۰/۱۳۸۸ at ۰۷:۰۷ (Reply)

    وب جالب و پرمحتوایی دارید از روستایی بکر و سرسبز برای شما در هر کجای این کره خاکی که هستید آرزوی بهروزی و موفقیت دارم.
    ارادتمند شما قاسمی از روستای خان آباد

    http://www.khanabadd.com

  22. جواد on ۰۳/۱۱/۱۳۸۸ at ۱۹:۱۹ (Reply)

    سلام
    واقعا نمیدانم چه حرفی بزنم.
    موفق باشید.

  23. شاهرخ ستوده فومنی on ۰۴/۱۱/۱۳۸۸ at ۰۹:۵۴ (Reply)

    آفرین

  24. حسین میدری on ۰۵/۱۱/۱۳۸۸ at ۰۹:۳۵ (Reply)

    درود و آفرین آفریدگار زیبایی بر قلم زیبا آفرینتان،

    “یک ساحل پر از شعر” با هفت دوبیتی چشم بر راه آمدن بزرگ اندیشی چونان

    شماست،

    گامهای مهربانانه تان بر چشمهای خیسم با افتخار،

    ردپای واژه هایتان بر خلیج خسته ی خاطراتم به یادگار،

    شکوه فرداها به بشکوهی دیروزهای باستانمان…

  25. امین عمرانی on ۰۶/۱۱/۱۳۸۸ at ۰۷:۳۰ (Reply)

    به روزم

  26. وحید صادقی on ۱۵/۱۱/۱۳۸۸ at ۱۰:۱۱ (Reply)

    اپیزود یک

    … پیرمرد ؛ فرتوت و علیل ، سوار بر ویلچر ، به کمک دو مامور ، که دو طرفش بودند ، وارد صحن دادگاه شد . از ظاهرش معلوم بود که آنقدر خسته و درمانده است که نای باز نگداشتن پلکهایش را هم ، از پشت آن عینک ته استکانیش ، برایش مشکل بود ! وقتی در جایگاه اتهام در مقابل قضات قرار گرفت ؛ همهمه حضار به یکباره فروکش کرد ، و دو مامور هم از او فاصله گرفتند .

  27. رضا جمالی حاجیانی on ۱۸/۱۱/۱۳۸۸ at ۱۲:۱۳ (Reply)

    عالی :
    هر شب
    قطاری از میان دهانت می گذرد
    دندان هایت بر ریل ها می سایند
    می ترسم بیدارت کنم
    و مردی خودش را به بیرون پرتاب کند

    ضعیف:

    کاش زمان آرام می گذشت
    گاه به پشت سر نگاه می‌کرد
    و شیشه های خالی از عسل را به من بر می گرداند
    می خواهم دوباره زنبور بگیرم
    کاش به عقب نگاه نمی کردم و
    هیچ خیابانی دست‌انداز نداشت
    ای کاش ماشین ها آینه ی بغل نداشتند

    وقتی هنوز جوانی می توانی ریسک کنی
    عشق مردی را قبول کنی که دو برابر تو سن دارد


    دارد استخوان می ترکاند شعرتان ،‌کاش برای چاپ کتاب شتاب نمی کردید !

  28. کاوه سلطانی on ۱۹/۱۱/۱۳۸۸ at ۱۴:۴۹ (Reply)

    شعر از زبان شعری فاصله گرفته بود. به نظر من وقتی این اتفاق می افتد شاعر بهتر است این نقص را با خلاقیتهایی فراوان پر کند تا حالت انشا کمرنگ شود.

    به هر حال شعری بود خواندنی پر تجاربی ملموس مثل دیگر شعرهایتان

  29. محسن احمدی on ۲۰/۱۱/۱۳۸۸ at ۱۰:۲۵ (Reply)

    زیبا بود مثل همیشه
    ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
    گفتند که بیدارید گفتیم که بیداریم

  30. سپهر on ۲۳/۱۱/۱۳۸۸ at ۱۰:۰۰ (Reply)

    سلام خانم ریز خراطی عزیز شعر قابل تاملی خواندم و زیبا!
    وهمین طور شعر زیبایت در کنگره شعر منوچهر آتشی هنوز در ذهنم هست با صدای زیبایت که خواندی اش مهربان؛

    شما را دعوت می کنم به سرزمین سونات های ام :
    http://www.sepehrsara.blogspot.com

    قدم برچشم بگذارید.

    با احترام ومهر
    سارا بهرام زاده…سپهر

  31. مسافر on ۲۶/۱۲/۱۳۸۸ at ۰۷:۲۳ (Reply)

    زیباتر از همیشه
    Mer30

دیدگاه‌تان را بنویسید: