پرنده ها بر شاخه هایشان
نان تست در توستر
و شاعران پشت پنجره هایشان
پشت پنجره هایشان
در هر تکه قاچی از زمین
شاعران چینی نگاه می کنند به ماه
شاعران امریکایی خیره می شوند
به نوارهای صورتی و آبی طلوع آفتاب
منشی ها پشت میزتحریرهایشان
معدنچیان پایین معدن هایشان
و شاعران به بیرون پنجره هایشان نگاه می کنند
شاید با سیگاری یا فنجانی چای
و شاید پیراهنی پشمی یا رب دشامبری در میان
مصححین پینگ پنگ بازی می کنند
بازی تصحیح
نگاه سریع به پیش و پس
از صفحه به صفحه
سرآشپزها کرفس و سیب زمینی ها را ریز ریز می کنند
و شاعران پشت پنجره هایشان
چرا که شغلشان این است
که عصرهای جمعه چیزی دریافت نمی کنند
کدام پنجره سخت به نظر می رسد اهمیتی داشته باشد
هر چند خیلی از آن ها چیزجالبی دارند
برای اینکه اینجا همیشه چیزهایی برای دیدن هست
پرنده ای حریص , شاخه ای لاغر
آن دو پسربچه با کلاه های نخی ماهیگیری در عرض خیابان
ماهیگیران دام پهن می کنند از قایق هایشان
سیم کش های هوایی بالا می روند از تیرهای گرد چراغ برق
آرایشگران چشم به راهند با آینه ها و صندلی هایشان
و شاعران ادامه می دهند به خیره شدن
بر ظرف شکسته ی پرنده یا شاخه ی شکسته شده در باد
حالا باید یرود بدون آنکه گفته باشد
که کوره برای نانوا چیست
و بلوز لک شده با توت
برای خشک شو
یا پنجره برای شاعر
فقط فکر کن
پیش از اختراع پنجره
شاعران مجبور می شدند پیراهنی بپوشند
و یک کلاه زمستانی برای بیرون رفتن
یا اینکه در خانه بمانند
فقط با دیواری که بر آن خیره شوند
و هنگامی که گفتم دیوار
منظورم دیوار پوشیده شده با کاغذ دیواری راه راه نبود
و طرح یک گاو در یک قاب
منظورم
دیوار سردی از سنگستان بود
دیواری از غزل قرون وسطی
قلب سنگی زنان اصیل
سنگی گیر کرده در گلوی معشوقه ی شاعرش
شعر از بیلی کالینز ترجمه ی کتایون ریزخراتی
کتایون ریزخراتی | ترجمههای من | ۱ حرف »
برای تینای کوچکم
نیامدنت مثل آمدنت
از میان علف های خیس می گذرد
چیزی از ماه آویزان است
مثل پاهای لاغر پسرکی که
بال های نقره ای داشت
نحستین ستاره
تو را فریب داد
به ماه دروغ گفتیم
و برای همه ی مرده ها
شمع روشن کردیم
باید پیر شدن ام را
نزدیک غروب می دیدی
وقتی دست هایم بسته بود
و عقربه ها به گونه هایم چنگ می زدند
باید صدای فلوتی را می شنیدی
که در شبی بلند
آواره بود
دور شدن ات را ندیدم
تا لحظه ای که صدایت محو شد
پروانه ای سفید را به یاد می آورم
که به باد چسبیده بود
کسی صدای تو را تقلید می کرد
مردی که بر ماه نشسته بود
و پاهای لاغرش را تکان می داد
انگار در همه ی آن شب ها دروغ گفته بود
هیچ چیز زخم تو را التیام نخواهد داد
پروانه ها از غنچه های کاغذی بر می خیزند
از برکه ها
فقط صدای چکه چکه ی خون می آید
مرا ببخش اگر در را
به اندازه ی عقربه های ساعت گشودم
ببخش اگر به کابوس های عصر اعتماد نکردم
اگر مرد
از سایه روشن می آمد
مرا ببخش که بال های نقره ای نداشت
وقتی آرزوها در مسیر مخالف می وزند
آشفتگی موهایت را فراموش می کنی
فراموش می کنی در فصل چندم به دنیا آمدی
و مرد که بال های نقره نداشت
بیش از سهم خود ازشاخه ها سیب چید
به فراموشی فکر می کنم
اتاقم در لکه های کوچک خون شناور است
حالا کفشی سرخ به پا داری
علف های خیس را کنار می زنی
و زمان را به عقربه های ساعت می سپاری
کتایون ریزخراتی | شعرهای من | (۹) حرفی بزن »

بازوهایت را بر سطح پیرترین ستاره یافتم
برگ ها مچاله شدند
دوباره آرزو کردم
فضا شکسته شد
ستاره ها از پایه های میزتحریر
بیرون خزیدند
در تاریکی ایستاده بودی
نیمه ی روشن ات دور می شد
کتایون ریزخراتی | شعرهای من | (۷) حرفی بزن »

ابلهانه است
که درخت بزرگ جوانی را
کنار خانه ای
رها کنی تا بروید .
حتی در این یکبار زندگی
مجبور خواهی بود که انتخاب کنی
آن موجود بزرگ آرام
این در هم ریختگی قابلمه ها و کتاب ها
حالا نخستین سرشاخه ها آهسته به پنجره می خورند
بی کرانگی
آرام و به نرمی
به زندگی تو ضربه می زند .
شعر از جین هیرشفیلد، ترجمهی کتایون ریزخراتی
کتایون ریزخراتی | ترجمههای من | (۸) حرفی بزن »

دکمه ی زنگ
طلایی است
برگ های مو
احاطه اش کرده اند
بیرون و درون
رزهای سرخ
لب می گشایند
انگشتم روی دکمه ی طلایی می چرخد
انگار عقابی به آخرین پر خود نگاه می کند
که زیر برگ های تیره پنهان است
متوقف شدم
و آونگ ها با چند ضربه
زمان را اعلام کردند
به دوردست کشیده شدم
عددی هستی اش را از دست داد
پیش از آنکه مومیایی شود
کنار در می ایستم
و گل زردم را تکان می دهم
صدای شیپورها از میان آجرهای زرد شنیده می شود
هیچ کس پشت در نیست
و برگ ها به درون دیوار فرار می کنند
بخار
درختان حیاط را پوشانده است
ریشه ها
اشیاء را از هم دور می کند
زمان را می پوشاند
مرا در تاریکی اتاق پیدا می کنند
برای ادامه ی زندگی قول می دهم
لب هایم در بخار
شناور است
کتایون ریزخراتی | شعرهای من | (۲) حرفی بزن »

موسسهی انتشاراتی آهنگ دیگر، اولین دفتر شعر مرا به چاپ رساند. کتابم صد و بیست صفحه دارد و پنجاه و یک شعر را در بر گرفته است.
از آقای حافظ موسوی سپاسگذارم برای مهربانی و صبوری و حوصله اش .
از محسن عمادی عزیز به خاطر صمیمیت حضورش .
از دوستانی که سرشارم می کنند .
از خانواده ام که همواره حامی و همراهم بوده اند .
و از آرتین ام
که به من شعر و مهر و امید می دهد .
کتایون ریزخراتی | یادداشتها | (۱۹) حرفی بزن »
غروب کوچک خنکی کوتاه شد
با عوعوی سگی و چکاچک دلوی
و تو می شنیدی.
تار عنکبوتی به لمس قطره های شبنم
پیش می آمد .
دلوی بالا آمده
آینهای بی جان و مواج
برای وسوسهی نخستین ستارهی لرزان .
گاوها به خانه میروند
در راه باریکهای
آنجا
میچرخند دور پرچینها
با حلقههای گرم نفسهاشان .
رودخانهی تیرهی خون
و وزنهها
در ترازکردن شیر سالم .
«هی ماه!»
گریه سر میدهی « هی ماه ! ماه !»
ماه عقب عقب رفتهاست
شبیه هنرپیشهای خیره،
متحیر در کاری
که با حیرت به او نشانه رفتهاست.
شعر از تد هیوز، ترجمهی کتایون ریزخراتی
کتایون ریزخراتی | ترجمههای من | بی حرف »
۱
هزارتویی ساختم بدون مینوتور،
بدون نقشههای دادلوس
بدون آدریان
ولی تزه بود
-نزدیک من-
نیازی به ریسمانهای جادویی نداشتم
تا اشتیاقم را کشف کنم.
۲
هزارتویی ساختم
-بدون مینوتور-
بدون دادالوس
بدون آدریان
و بهتنهایی راهی را یافتم
که عشق من به تو را میساخت
تزه.
۳
به نظر میرسد، من دادلوسام
و نقشههای هزارتو را پنهان میکنم
زیر بالش
برای همین نه آدریان
نه تزه نه هر کس دیگر
نمیتواند کشف کند که مینوتور منم.
۴
هزارتو را کشف کردهام
که مینوتور در آن چرت میزند
و نیازی نیست تا نه از آدریان تشکر کنم
برای ریسمان طلاییاش نه از دادالوس برای ایدهاش
فقط تو تزه، باید سپاس بگویمت
که اجازه دادی تا زیر بالهای کشتیات
در دریا سفر کنم.
۵
با من بگو تزه
آیا هنوز مرا دوست داری
من که آمازونی نیستم
و راز هزارتو را نمیدانم
فقط میخواهم بدانم
که آیا جادو میتواند فاصلهها را دیگرگون کند
۶
من بالهای مومی ندارم
جادوگری کاشف نیستم
اما در عشق
من هم
تزه،
بیش از خود آدریان، آدریانم
مینوتور تر از هزارتویم.
۷
به ساحل نگاه میکردم
دکلهای کشتی تو را دیدم
با پیشگویی من بر آنها
بله، میخواستم خیانت کنم
به نژادم
همه چیزم، برای عشقت
تزه.
شعر از کارلوتا کولفیلد، ترجمهی محسن عمادی و کتایون ریزخراتی
کتایون ریزخراتی | ترجمههای من | بی حرف »
شعرهای تو مرکز شهری تاریکاند
قصههایات، حکایاتات، مجلهها و نامههایات
حومهی این شهر بزرگاند.
هتلها هر شب مثل بلوکهای اداری کار میکنند
با دانشگاهییان، کشیشان، مهاجران.
گهگاه شبها از میان آنها میرانم.
فقط خودم را میبینم که میراند،
آهسته میرود
غران در تاریکی خویش،
در اندیشه به آنچه از تو سر زده است.
همیشه به تقریب،
به آنی تو را میبینم
که در گذرگاههایی رو به بالا میدرخشی،
گمشده،
شصت ساله.
شعر از تد هیوز، ترجمهی کتایون ریزخراتی
کتایون ریزخراتی | ترجمههای من | بی حرف »
راه های بسیاری هست برای گفتن شب خوش .
آتش بازی در اسکلهای در چهارم جولای
هجی کردن آن
با چرخهای سرخ و پرههای زرد .
در هوا فشفش میکنند
آب را لمس میکنند و آرام میشوند
فشفشه ها
امتدادی طلایی و آبی میسازند
و آنگاه خاموش میشوند .
قطارهای راه آهن در شب
با دودکشی قارچ مانند
که ستونی سفید دارد
میخوانند.
کشتی های بخار
انحنایی را در میسیسیپی برمیگردانند
آواز باریتونی را فریاد میزنند
که سرزمینهای فرودست را
مزرعههای پنبه را
تا تپههای نوک تیز
میپیماید .
ساده است، هجیکردن شب خوش .
راههای بسیاری هست
برای هجیکردن
شب خوش .
شعر از کارل سندبرگ، ترجمهی کتایون ریزخراتی
کتایون ریزخراتی | ترجمههای من | بی حرف »